تبلیغات
ساحـــــــــــــــــــــل غــــــــــــــــــــــــــــــــم - مطالب Vida jo00on
˙·٠•●به نام او که انقدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد●•٠·˙
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

امید تو به من امید من به تو

سلام بر آنکه می آید!


امروزکودکی میان آب وآینه متولد می شود نیلوفری

برزمین می روید

و من از کسی شنیدم که می گفت:

تولد هر کودک یعنی آنکه خداوند هنوز به انسان

امیدوار است
یادم آمد که من هر شب می خوابم تا صبحی دیگر دوباره

متولد شوم

وهر صبح یعنی آنکه هنوز باید به زندگی امیدوار بود.

یادت باشد باید امیدوار بود امید داد و امید گرفت

امید تو به من امید من به تو



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-05:43 ب.ظ
نظرات() 

من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ می‌شود

سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف

دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌

خانه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه، یا مشتی‌

 سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛

 یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌

نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك.

اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود،

بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند.

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكی‌ كه‌ با

 بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند. من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از

 نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-05:41 ب.ظ
نظرات() 

ای بت دوست داشتنی...!

با تو می گویم

ای بهار دلکشم

ای مهتای بی تای عزی

ای عفیف ترین عفیفه های عاشقی

لحظه هایم بی تو چه تنگدست شده اند!

می ترسم...

می ترسم که این فقر لحظات من

و آن لحظه فروشی های تو

مرا سخت بت پرست کند...!



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-05:39 ب.ظ
نظرات() 

پرستوی من

پرستوی من به هر کجا که میخواهی مهاجرت کن من دیگر

با عشق تو بیگانه ام

دیگر چشمانم تو را نمی بیند و گریه هایم برای هجر تو نیست  

 چون تو خواستی مرا از تقدیر خویش جدا و بر غم انتظار

من لبخند زنی ....

بازگوی چه باشم بازگوی درد جدایی یا بازگوی بی وفایی

 کدامیک را بازگو کنم

پرستوی من درد جدایی مرا زخمی کرد ولی غم بی وفایی

 بر امتداد خط عمرم نقطه ی پایان گذاشت

باید گفت : درد جدایی با از بی وفایی

این رسم دوستی نیست که در غم من شاد باشی و در

شادی من غمگین

آن وقت بگویی من تو را به مثال عشق پاکم دوست دارم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-05:38 ب.ظ
نظرات() 

واقعیت

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند


دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند


عشق ها را همه با دور کمر می سنجند


خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد


عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-05:34 ب.ظ
نظرات() 

تنها

من با زخم زبونات رفیقم *** مرحم بذار با حرفات رو زخم عمیقم

 

با تو هم که داری به گریه ام میخندی *** کاش میشد بیایی به من دل ببندی

 

تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم *** کاره دل نباشی تمومه عزیزم 



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-05:31 ب.ظ
نظرات() 

اشک تو چشمامه قلم گریه کن

گفتی می خوای بنویسی دلمو *** این دل از تو هنوز غافلمو

 

قصه عشقی که بین من و تو است *** انتظار با تو بی فاصلمو

 

اگه خواستی بنویسی من و یکباره دیگه *** لحظه هامو لحظه پوچ دقایق بنویس

 

زیر آوار مصیبت تو فراز بی کسی *** تنمو با واژه سرخ شقایق بنویس

 

با محبتی که داری به من شوریده دل *** منو پیش مرگ چشمات با دل عاشق بنویس

 

نگذر از ساحل آفتابی دریای عشق *** منو یک دریا دل شکسته قایق بنویس

 

بنویس بنویس هر چی دلت خواست بنویس منو یک دریا دل عاشق رو راست بنویس



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-05:28 ب.ظ
نظرات() 

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن

آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن

اونا كه می گن كه تا همیشه دیوونتونن

بذا بی پرده بگم كه به شما دروغ می گن

اونا كه می ان به این بهونه ها ، كه اومدن

از توی شهر قشنگ قصه ها ، دروغ می گن

اونا كه فدات بشم تیكه كلامشون شده

به تموم آسمونا ، به خدا دروغ می گن

اونا كه با قسم و آیه می خوان بهت بگن

تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن

آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن

اونا كه می گن كه تا همیشه دیوونتونن

بذا بی پرده بگم كه به شما دروغ می گن

اونا كه می ان به این بهونه ها ، كه اومدن

از توی شهر قشنگ قصه ها ، دروغ می گن

اونا كه فدات بشم تیكه كلامشون شده

به تموم آسمونا ، به خدا دروغ می گن

اونا كه با قسم و آیه می خوان بهت بگن

تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن




نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-05:24 ب.ظ
نظرات() 

باغچه مون غرق گلای عاشق نازه هنوز


ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سیب می شه

می دونم گاهی آدم ، تو وطنش غریب می شه

ماه من غصه نخور ، ماها كه تب نمی كنن

ماها كه از آدما كمك طلب نمی كنن

ماه من غصه نخور، شمدونیا صورتی ان

دلایی كه بشكنن چون عاشقن قیمتی ان

ماه من غصه نخور ، سبك می شی بارون بیاد

توی عاشقی باید نترسید از كم و زیاد

ماه من غصه نخور ، خاطره هامون كودكن

توی این قصه دلا یه وقتایی عروسكن

ماه من غصه نخور ، بازی زمین خوردن داره

كار دنیا همینه ، تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور ، تاب بازی افتادن داره

زندگی شكستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور ، گلا میان عیادتت

به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت

ماه من غصه نخور ، خیلیا تنهان مث تو

خیلیا با زخمای عاشقی آشنان ، مث تو

ماه من غصه نخور ، زندگی بی غم نمی شه

اونی كه غصه نداشته باشه ، آدم نمی شه

ماه من غصه نخور ، حافظ واست وا می كنم

شعراشو می خونم و تو رو مداوا می كنم

ماه من غصه نخور ، دنیا رو بسپار به خدا

هر دو مون دعا كنیم ، تو هم جدا ، منم جدا




نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-05:20 ب.ظ
نظرات() 

شعر 6

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است كه هر شب به تو می اندیشم

به همان سایه همان وهم همان تصویری

كه سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به تو آری، به تو یعنی، به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم

به تبسم، به تكلم به دل آرایی تو

به خموشی به تماشا به شكیبایی تو

به نفس های تو در لحظه ی سنگین سكوت

به سخن های تو با لهجه ی شیرین سكوت

شبهی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم كسی ورد زبانم شده است

در من انگار كسی در پی افكار من است

یك نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است

یك نفر سبز چنان سبز كه از سرسبزیش

می توان پل زداز احساس خدا تا دل خویش

یك نفر ساده چنان ساده كه از سادگیش

می توان یك شبه پی برد به دلدادگیش

آه ای خواب گران سنگ سبكبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

آه بی رنگ تر از آینه یك لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست

اگر این حادثه ی چند شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه این قدر یكی است

حتم دارم كه تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگیست به افكار مكوش

آری آن سایه كه شب آفت جانم شده بود

آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود

اینك از پشت دل آیینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح سبز شبانگاه تویی



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-04:59 ب.ظ
نظرات() 

معنی دوستت دارم یعنی چه؟

« د» : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند
« و» : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد
 «س» : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی
«ت» : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم
«ت» : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست.
 «د» : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام
«آ» : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری
 «ر» : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصیبم باشد
«م» : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

نوشته شده توسط :Vida jo00on
سه شنبه 9 اسفند 1390-05:32 ب.ظ
نظرات() 

شکست عشق...

این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست. 

 همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم 

 پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام   

عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش،  

 تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده : 

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی   

جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست.  

 هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی   

دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و  

خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم  

آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید.  

 آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست.   

اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست  

 هر روز بیش از پیش...  

اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه.   

حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه.   

یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در  

دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال.  

می شینی پای حرفاش.  باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی  

 و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.         

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه.  

 تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو   

میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رومی بره. تا میای خودت رو جمع

و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو   

بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری   

دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس  

عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای   

دیگه بگیری.نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش  

 رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی   

و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته.  

 یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه.با یه خنده دلت رو گرفتار  

 می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه.   

شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغازآوارگی. 

حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه.   

هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی   

که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده.   

انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید   

اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو،   

دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و   

تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.  

دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری 

 اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو  

صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر 

 میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر  

می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.روزها و شبها می گذرن انگار که توی   

زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه.تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت   

خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی.   

چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال   

انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد  

 که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره   

ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی.  

 میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و  

قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی. 

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت   

ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای  

 خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا 

 رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت   

پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره.  

نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. 

 اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. 

 اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه.  

جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که 

 بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو 

 نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. 

 اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد. 

نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت 

 رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که  

چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه 

 بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی 

 که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که 

 عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. 

 دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه  

حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب 

 میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی.  

خونابه خوردن و ساکت بودن.  

دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات  

خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست.  

دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش  

دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی  

که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه  

خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش  

برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که 

 هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش  

و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی  

از بوی تنش رو داره. 

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، 

 لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته.  

بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. 

 برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره  

بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی.  

باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی 

 دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی 

 این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم...

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

نوشته شده توسط :Vida jo00on
سه شنبه 9 اسفند 1390-05:24 ب.ظ
نظرات() 

تنهام گذاشت

هرشب این دل میگوییم : بیهوده به این جاده بی سوار چشم ندوز او که رفته بر نمیگردد...

هر روز تقویم روی دیوار را خط میزنم .......

امروز حتی دگر برای تقویم  دیوار هم تکراری شدم...

باز هم نمیخوایی بیایی نمیدانم چرا ... ولی همیشه

آنقدر به جاده که  از آن رفتی چشم میدوزم که  حتی طلوع وغروب خورشید برایم  بی معنی میشود

کم کم وقت خدا حافظی ما رسیده

هوای تازه تنهایی ما از راه رسیده

بغلم کن اخرین بار ....

وقت رفتن است..

یک کمی خنده واسه روزهای بارونی دارم

که میخوام توی جیبم نزدیک قلبم بزارم

یه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه

یک کمی اشک لای دستمال پیچیدم

وقتی دلم تنگ تو شد

غم تو توشه راهمه.....
تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول


نوشته شده توسط :Vida jo00on
سه شنبه 9 اسفند 1390-05:04 ب.ظ
نظرات() 

فراتر از تنهایی

در پس تنهایی من، تنهایی دورتر  و دست نیافتنی تری وجود دارد.

کسی که ساکن آن جاست تنهایی مرا بس پر ازدحام می پندارد؛ و سکوت مرا لبریز از فریاد و غوغا می بیند.

و من، که هنوز ناآرام و سرگردانم، چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید؟

نغمه های آن دیار در گوشم طنین افکن است.

و سایه ی تاریک آن راه را از برابر دیدگانم پنهان میکند.

پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه روم؟

در پس این دره ها و بلندی ها، جنگل عشق و شیدایی است.

کسی که ساکن آنج است خاموشی مرا تندبادی سهمگین می شمارد و دلدادگان آن دیار، شیفتگی مرا فریبی بیش نمی دانند.

من که هنوز ناآرام و سرگردانم چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید؟

من که هنوز طعم خون در دهان دارم چگونه آن تنهایی روحانی را درک توانم کرد؟

من در پس این خویشتن در بند، خویشتنی آزاده دارم که در نظر او، رؤیاهایم  " نبردی در تاریکی " است.

من که نوباوه ای خوار و زبونم چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد کنم؟

آری، پیش از قربانی کردن تمامی خویشتن های در بند خود، یا پیش از آن که تمامی مردمان آزاده و رها گردند، من چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد توانم کرد؟

آری، چگونه برگ هایم به نوازش باد، ترانه ی پر کشیدن توانند سرود بی آنکه ریشه هایم در ژرفای تاریکی زمین فرو روند؟

و چگونه عقاب جانم در برابر خورشید بال و پر تواند گشود، اگر لانه ای را که به عرق جبین بنا نهاده برای جوجه ها بر جای ننهد؟

چگونه؟!




نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 8 اسفند 1390-09:36 ب.ظ
نظرات() 

آرزوی محال

 همیشه آرزویم او بود .

من دیگر به رویا و خیال و روز شماری عادت کرده ام و چه شیرین است انتظار . و چه

 شیرینتر انتظار کسی که دیدنش محال است و بوسیدنش یک رویاو فقط باید به آسمان

نگاه کرد و نظاره به ستارگان تا ستاره شبیهش را پیدا کرد .

کاش کاش دریایی بود ، و شفقی از خورشید و تلاطمی از موجها و من بودم با یک سبد

آرزو  و در انجا خدا را قسمش میدادم بر زیبایی شفقش تا برای یک بار هم که شده صورت

ماه او را میدیدم تا بتوانم طلای وجودش را بشمارم و به دوستانم با غرور بگویم که یار من

در بدنش طلا دارد . فقط یک بار میدیدمش و از او می پرسیدم که تو کیستس ؟

ولی این رویا عبثی بیش نیست و فقط به عکس روی دلم که با گلهای سیاه تزئین شده

بسنده میکنم و حسرت خور یک لحظه تبسم شیرین ...

شاید چشمان من بد یوم بود و شاید تقدیر فلک و چاره ای بر آن نیست ....



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 8 اسفند 1390-03:15 ب.ظ
نظرات() 

مطالب زیبا 1

امروز عشق را از چشمانت خواندم. امروز گلبوته های دوستی در قلب مهربانت فضای خاطرم را عطر آگین کرد و تو برای اولین بارمحبتت را برایم ثابت نمودی.

من هر روز به انتظار دیدنت می ایستم تا بلکه بتوانم صورت مهربانت را نظاره کنم. هر زمان که از دیدنت باز می مانم به تماشای عکس های زیبایت می نشینم. هر گاه با لبخند  مهربانت سلامم را پاسخ می دهی در درونم شور و نشاط  بر پا می کنی. هر گاه صدای گامهای پرتلاشت بر روی کاشی قلبم طنین می اندازد آرامش  پیدا می کنم. از بین صداهای متعددی که از کلاسها به گوشم می رسد به دنبال صدای طنین مهربان تو می گردم.

با قلبم  پیمان بسته بودم که هیچ گاه راه عشق  را برای هیچ کسی باز نکنم، ولی تو با شراره های نگاهت قفل آهنی را شکستی و آرام آرام غبار غم  را از روی پنجره ی مسدود قلبم پاک کردی و محبت را همانند دانه ای درقلبم کاشتی و ریشه هایش را در چشمانت قرار دادی.

می دانم تو نیز درقلبت آهنگ دوستی نغمه سرایی می کند وپرنده ی  خیالت  این بار زمزمه ی عشق من را در فضای بیکران چشمانت ثبت می کند. غنچه های کوچک قلبم  که رنگ عطش را دارد با صدای خنده هایت که حاکی از محبت عشق  شگفته می شود.

می دانی دوست ندارم که بگویم دوستت دارم  درست است. احساس می کنی که عاشقت  هستم و تو بهتر از هر کس دیگر می دانی که دل مهربان سرزمین رویش گلهای محبت است.

 

هوایم هوای تو ، دلتنگم برای تو، تنهایم به یاد تو، زندگیم فدای تو



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 8 اسفند 1390-03:13 ب.ظ
نظرات() 

آرزوی من این است

آرزوی من اینست
که دو روز طولانی
درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست
یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من اینست
که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی
لحظه تر گریه

آرزوی من اینست
نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست
هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم

آرزوی من اینست
تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست
در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا

آرزوی من اینست
از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن
اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست
مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون
آرزوی من اینست
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من تنها




نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 8 اسفند 1390-03:11 ب.ظ
نظرات() 

شعر 5

عشق اول، مهربونم، سرتو بذار رو شونم
عشق اول، مهربونم، چتر موهات سایه‌بونم
عشق اول، نازنینم، دستتو بذار تو دستهام
عشق اول، بهترینم، بوی تو داره نفسهام

عشق اول، عشق آخر،
اگه امشب درکنارم تو رو دارم تو رو دارم
پس چرا چشم انتظارم
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم پاره پاره

نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی که تورو من می‌پرستم
نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی که تورو من می‌پرستم
نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو
نکنه هرگز نخونم شعر غمگین چشاتو
اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم
اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی


نکنه تنهام بذاری ...



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 8 اسفند 1390-03:07 ب.ظ
نظرات() 

شعر 4

محتاج رستاخیز چشمانت ، در برزخی بین دو دیدارم

من از زمین و آسمان و عشق ، غیر از خدا تنها تو را دارم


قلبت به رنگ بكر آرامش ، لبخند تو آهنگ خوشبختی

از آسمان آبی عشقت ،‌من قطره قطره شعر می بارم


زیبایی تو باغ آلوچه ، شادابی ات بوی نم كوچه

من با تمام ثروت قلبم ، ناز نگاهت را خریدارم


اختر شناسی شد دل من تا ، دید آسمان تیره ی مویت

صدها ستاره در شب مویت ، باید كه وصف تازه بشمارم


شد سكه كار و بار طبعم تا ،‌ پیكر تراش شعرهایت شد

حالا زبان وصف تو كارم ،‌زیبایی روی تو ابزارم

...................................................

در وصف زیبایی لبهایت ناچار باید نقطه بگذارم





نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 8 اسفند 1390-03:03 ب.ظ
نظرات() 

شعر 3

تا کی به زجر این من دلخسته تن دهی ؟

آخر چه می شود دل خود را به من دهی ؟


چیزی ز حسن صورت تو کم نمی شود

من را به گوشه ای ز دیارت وطن دهی


بغضم ببین و اشک رخم را نظاره کن

بستم لب از سخن که تو داد سخن دهی


از جان در انتظار تو عمری نشسته ام

شاید بیایی و دل خود را به من دهی


زنجیر صبر خلق جهان می درد ز هم

موجی اگر به گیسوی شکن شکن دهی


کی می شود که پیک تو روزی رسد ز راه ؟

گوید بیا که بوسه بر آن خوش دهن دهی


سیل سرشک من منگر ساده ، گوش کن

فریاد می زند که به یک بوسه تن دهی



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 8 اسفند 1390-02:59 ب.ظ
نظرات() 

شعر 2

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 8 اسفند 1390-02:54 ب.ظ
نظرات() 

شعر 1

پشت سکوت تو دلتنگی و غم است می دانم

این جمله برای وصف تو کم است می دانم

خود را کنار کشیده ای تا من گذر کنم

این خصلت فرشته، نه یک آدم است می دانم

این روشن است که برای همیشه رفته ای دیگر

پس زندگی برای من مبهم است می دانم

دیگر تمام معادله های بودنم گنگ اند

بی تو اتاق فکر من گیج و درهم است می دانم

لق می زنند چرخ های ارابه  شادی

شالوده های حسرت و درد محکم است  میدانم

ای کاش نوشداروی خواهشم افاقه ای میکرد

سهراب قصه  روی دست رستم است می دانم

گفتی که باز می گردی وقت  چیدن گندم

آن وعده ها ی سر خرمنت، مرهم است می دانم

قلبم دوباره آتش بگیرد و آتشکده شود

عشقت برای من عشق  خاتم است می دانم

قدر زلال جاری باران را نفهمیدم

امروز که قحطی آب و شبنم است می دانم




نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 8 اسفند 1390-02:41 ب.ظ
نظرات() 

یـک روز از روزهـای خـدا

دیروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می‌کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،


حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی.
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم
چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛
اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.


بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ...


تمام روز با صبوری منتظر بودم.
با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.


متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،
شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.


بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.
نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟!
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...


باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛
و باز هم با من صحبت نکردی.


موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.
اشکالی ندارد ...


احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم، بیش از آنچه که تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.


خیلی سخت است که در یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو ...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ...




نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 7 اسفند 1390-09:48 ب.ظ
نظرات() 

بی تو میمیرم

انگار دلت منتظر بهونه ست

دربدر یه حرف عاشقونه ست

انگار پریشون شده قلب نازت

غم میریزه از آهنگهای سازت

انگار دلت بدجوری داغون شده

بدبیاری آورده مجنون شده

انگار غریبه شدی با دست من

بیگانه ای با چشمهای مست من

انگار که تب داری کمی سردته

شاید بهونه ات مال این دردته

خسته شدی خسته و بی حوصله

می خوای بگیری از دلم فاصله ؟

ولی بدون که بی تو من می میرم

با گرمی دست تو جون می گیرم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 28 بهمن 1390-07:19 ب.ظ
نظرات() 

چگونه فراموشت كنم

چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های تیره به قلب سفید عشق، هدایتم کردی و عاشقی وفادار برای خویش ساختی و برای اشک هایم شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلم را به درد آوردی ....

چگونه فراموشت کنم تو را که شب ها و روز ها در خیالم سایه ات را می دیدم، تپش قلبت را احساس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟؟؟؟

چگونه فراموشت کنم تو را که هم زمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم و تمامی اسم ها برایم بیگانه شدند و همه خاطرات مردند. دستم را به تو می دهم، قلبم را به تو می دهم، فکرم را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و تمام لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنم...

کاش تمام این ها یک خواب و کابوس باشد

ای چرخه گردون عاشقان را از هم جدا نکن!!




نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 28 بهمن 1390-07:16 ب.ظ
نظرات() 

اثر انگشت روی یک قلب شکسته

اونی كه یار تو بود، اگه غمخوار تو بود

قلبش رو پس نمی داد دل به هر كس نمی داد    

 دل می گفت مقدسه عشق اون برات بسه

از نگاش نفهمیدی كه دروغه وهوسه                                          

 غصه خوردن نداره ،گریه كردن نداره،

 به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره

 آخر قصه چی شد، قلب اون مال كی شد

 اون كه از تو پر گرفت چی می خواستی وچی شد

 اونی كه مال تو بود اگه لایق تو بود

 تورو تنها نمی ذاشت، با خودت جا نمی ذاشت…

 اونی كه یار تو بود، اگه غمخوار تو بود

 قلبش رو پس نمی داد دل به هر كس نمی داد.....



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 28 بهمن 1390-07:06 ب.ظ
نظرات() 

فقط به خاطر تو عزیزم(خدایا جز عشقم هیچی از تو نمیخوام)

چشمانم چه گناهی کرده اند که باید این همه اشک بریزند .دستهایم چه گناهی کرده اند که باید این همه از سردی نا توان باشند. 

پاهایم چرا باید این همه خسته و نا توان باشند.چهره ام چرا باید این همه پریشان و غم زده باشد. 

قلبم چرا باید شکسته و پر از شور و التهاب باشد.دلم چه گناهی کرده است که باید در قفس دلی دیگر اسیر باشد.
احساسات پاک من چه گناهی کرده اند که باید اینک دروغین و پر از ریا باشند.
زندگی ام چرا باید این همه پر از اضطراب و ترس و نا امیدی باشد.
من چرا باید در این راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگیرم و راهی برای بازگشت نداشته باشم.
گناه من چه بوده است ای خدا؟ چرا باید تاوان این همه سختی و غم و غصه را بدهم؟آری گناه من عاشق شدن است .چشمانم نگاه به چشمی دیگر انداختند و عاشق شدند و دائم برای عشق اشک ریختند ، دستهایم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه های عاشقی سرد شدند ، پاهایم به سوی دیار عشق در حرکت بودند و به خاطر این راه دشوار عاشقی خسته و نا توان شدند ، چهره ام رنگ عشق را دید و عاشق شد و پریشان از عشق سفر کرده و غم زده از عشق پر درد !قلبم شکسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پریشان بود ، دلم در قفس عاشقی اسیر شد چون عاشق شد .احساست من بی هوده برای عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغین از آب در آمد . زندگی ام نابود شد ، زندگی ام پر از درد شد ، چون زندگی ام رنگ عشق را دید و عاشق تر شد .آری ، تمام این دردها ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهی بود که در یک نگاه و در یک لحظه چشمانم مرتکب شدند . پشیمانم از اینکه دستهایم را به سوی خداوند بردم و از او خواستم که عشقی مقدس را به من هدیه کند.
پشیمانم از اینکه چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند ! پشیمانم از اینکه دلم را به دلی هدیه دادم که دلم در آن دل اسیر شد پشیمانم از اینکه دستهای گرم و پر توانم را در دستان عشق گذاشتم و دستهایم سرد و ناتوان شد.
پشیمانم از اینکه تمام زندگی و امیدم را در صندوقچه قلب عشقم گذاشتم و کلیدش را به دست روزگار سپردم .خدایا این گناه مرا ببخش ، مرا از این عذاب عاشقی نجات بده ، و مرا به همان دوران تنهایی بازگردان .میخواهم همان انسان تنها وغریبه باشم ، میخواهم همان انسانی باشم که برای خود رویاها و آرزوهایی داشت ، میخواهم همان انسان تنها و بی کس باشم.
می خواهم همان قلبی داشته باشم که پاک و بی ریا و ساده باشدخدایا مقصر تویی من از تو و چشمانم شاکی هستم ! ، اینک که مرا در این زندان عاشقی اسیر کرده ای ،و راهی برای بازگشت به گذشته برایم نگذاشته ای ، و مرا عاشق کردی و در قلب معشوقم طلسم کرده ای لااقل بیا و با ما باش ، بیا و این زندگی را برایم عذاب نکن ، بیا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوی دنیای خوشبختی ها روانه کن ، بیا و ما را مثل دو کبوتر عاشق در این آسمان آبی ات رها کن . 

 خدایا تو که مهربانی تو که بخشنده ای پس مهربانی و بخشندگی ات را به ما نشان بده ،  

خدایا تو مرا در این سیلاب عشق رها کرده ای پس بیا و به من کمک کن که در این سیلاب عشق فرو نروم . به پاهایم قدرت بده تا از این سیلاب به راحتی عبور کند ، به دستهایم قدرت بده تا محکم و با قدرت دستان یارم را بگیرم تا آن را به سلامت و موفقیت از این سیلاب عبور دهم .خدایا به من اراده بده که عشق را رها نکنم و با توکل به تو به هر آنچه که میخواهم برسم.
خدایا اینک که تو مرا در این سیلاب عاشقی رها کرده ای به قلبم نیروی عشق و دوست داشتن عطا کن تا با احساس پاک و بی ریا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگی کنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم .خدایا تو را به آن عظمت و بزرگی ات قسم میدهم که به ما کمک کنی ، تو که ما را در این سیلاب عاشقی رها کرده ای لااقل هوای ما را داشته باشی.
خدایا اگر نمیخوای کمک کنی ، اگر میخواهی ما را به حال خود رها کنی ، مرا از این سیلاب و این زندان عاشقی نجات بده تا بیشتر از این عذاب این زندان پوچ نشوم .مرا از عشق جدا کن و مرا همان انسان غریبه و تنها و بی ریا کن …!!!!خدایا مقصر تویی و چشمانم ، اینک که خودت مرا در این دنیای عاشقی رها کرده ای پس تا آخر راه با من باش!خدایا من از تو شکایت دارم که این چشمان ساده را به من دادی! ، اینک که نمیتوانم از تو که اختیار تمام دنیا در دستانت میباشد ، به تو که ما را آفریده ای ، به تو که تنها امید مایی ، به تو که کبیر و مهربانی به کسی شکایت کنم ،پس تنها راه این است که در خاکت سجده کنم ، و التماس کنم تو را که به ما کمک کنی ، من شاکی ام از این دنیای عاشقی واز چشمانم ، شکایتم را به چه کسی بگویم ؟ پس مجبورم که در مقابل تو که قاضی دنیایی از چشمانم شکایت کنم !!!خدایا ، یــــا به من کمک کن تا به تنها آرزویم که رسیدن به عشقم میباشد برسم و یا اینکه مرا از عشق جدا کن و چشمانم را برای همیشه از من بگیر تا عاشق کسی دیگر نشود!



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 28 بهمن 1390-06:53 ب.ظ
نظرات() 

خدایا كمك كن

خدایا؟!
خدای آسمانها و زمین!! میخواهم با تو سخن بگویم!

خدای عشق ها و نفرت ها! هستی؟! میشنوی؟!
مرا بشنو!! صدای مرا! فریادم را! احتیاج و تمنایم را!!

خالصانه و پــر درد از تو خواهشی دارم!!
کمک کن!!

کـــمکم کن!!!



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 28 بهمن 1390-06:51 ب.ظ
نظرات() 

بی تو یه رسوای پریشون شده خونه به دوشم

تو را اندازه شبهای مستی دوست دارم
تو را قدر تموم ملك هستی دوست دارم
برایت این پریشون حالیام یعنی عبادت
تو را جانا به حد بت پرستی دوست دارم

سفر كردی و چشمام دوتا چشمه اشكن
با هام عهد اگه بستی دیگه عهدت و نشكن
نگام مونده به راهت هنوزم كه هنوزه
آخه دوست داره این دل كه بسوزه ، كه بسوزه

همش كار دلم بود دلم خواست كه فدات شم
دلم خواست كه تو دنیا پریشون تو باشم
دلم خواست بشم عاشق دلم خواست

چی شد مستی چشمات چی شد باده نوشم
دیگه بی تو یه رسوای پریشون شده خونه بدوشم
هنوز عاشق و تنها یه میخونه نشینم
دیگه بی تو یه دیونه ام دیونه امو  دیونه ترینم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
پنجشنبه 20 بهمن 1390-12:23 ب.ظ
نظرات() 

دل بی تاب

د ل من تا كی میخواهی بتپی ، تا كی میخواهی نفسهای بیهوده خود را بكشی،یاهمیشه رنگ سیاه خود را قرمز جلوه دهی... آخر تو هم یه روز از پا میفتی همه تو خالی بودن تو را خواهند دید و تاپ تاپ تو دیگر خاموش می شود وصدایت كسی را ازیت نمیكند آگر رنگ تو نباشد دنیا زیبا میشود همه آدمهای بد خوب، وگلهای زشت زیبا ، پس بیخود .....



نوشته شده توسط :Vida jo00on
پنجشنبه 20 بهمن 1390-12:18 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5