تبلیغات
ساحـــــــــــــــــــــل غــــــــــــــــــــــــــــــــم - مطالب Vida jo00on
˙·٠•●به نام او که انقدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد●•٠·˙
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

بمان برای روزهای خستگی

دیری است آوازهای من

از زخمه ساز نام تو آغاز می شود

وز دوریت گل واژه های اشک

از ابرهای حنجره ام لب باز می کند

ای گمشده

ای دورتر ز خاطرات کودکی

اینک میان جنگل فراق تو

این ساز خسته ام

دیوانه وار آوازهای بی قرار را

برزین بالهای خاطره ام رم می دهند

من می مانم ‚ من می مانم

با نام تو ‚ با یاد تو ‚ با روزهای دیدنت

با روز سخت رفتنت

و باز می بینمت به روی زلف باد

که به دوردستها خیره گشته ای

و ابرهای سوگوار به روی شانه های تو

سرود گریه ساز کرده اند

نرو ‚ نرو ‚ نرو

بمان برای روزهای خستگی

برای روزهای پرخیال شب

بمان.....



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:41 ب.ظ
نظرات() 

سپردمت به روزگار

هر بلا سرم بیاد از عشق و دلدادگیمه


از این دل پر زده و از این همه سادگیه 


ای دل من تو هم بشو یه بی وفا مثل همه


کی مثل تو توی شب ها پر از عذاب و ماتمه


هیچ کسی اشکامو ندید هر کی اومد ازم برید


اما یکی به راحتی دل ساده مو خرید


چطور دلش اومد بره اون که میگفت عاشقمه


هر چی عذاب بده منو بهش بگین بازم کمه


هر چی بلا تو دنیا بود سرم آوردی به خدا


تو رو خدا یه کاری کن برو بشو ازم جدا


جدایی خیلی بهتره واسه دلم اینو بدون


تو هم برو سوی خودت با هر کسی خواستی بمون


شکسته شد صافی دلم نشسته اشک رو گونه هام


آروم آروم دارم میرم بگذرم از گذشته هام


گذشتم از نگاه تو سپردمت به روزگار

سپردمت به روزگار ...



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:39 ب.ظ
نظرات() 

دلم تنگته

با حس عجیبی ، با حال غریبی  دلم تنگته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت دلم تنگته

گله بی گلایه ، بدون کنایه  دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی  دلم تنگته

تو جایی که هیشکی ، واسه هیشکی نیستو ، همه دل پریشن!

منه دل شکسته ، با این فکر خسته  دلم تنگته

با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک  دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده  دلم تنگته!

مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه دلم تنگته

دلم تنگته .....



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:35 ب.ظ
نظرات() 

با خیالش صبح را شب می کنم

آسمان آن شب کمی آشفته بود
ماه غمگین بود و گویا خفته بود

سایه بود و خالی از مهتاب شب
من اسیر غم در آن گرداب شب

دل ز نوش غم چو مستان گشته بود
سوز دل سوز نیستان گشته بود

بغض من بشکست آنشب ناگهان
از صدای ساز بی وقت شبان

راز من بر هر کسی شد آشکار
آنشب از بس بود این دل بی قرار

باز لیلی راه را گم کرده بود
بهر هر مجنون تبسم کرده بود

باز باید عاشقی بی می شوم
باز یک بازیچه دست نی شوم

سینه ام را وقف سوز نی کنم
بهر این دل ناله و هی هی کنم

بخت بد دیگر برایم رو شده
پشت هم غم ها که تو در تو شده

عشق با او برگ پایانی نداشت
خشک چشمم ذره بارانی نداشت

این خراب آباد دل آباد بود
کوه ویران،برد با فرهاد بود

عشق بر هر کس سرایت کرده است
از جدایی ها روایت کرده است

حاصلش تنها فقط رسوا شدن
ناگهانی غرق در غم ها شدن

من ندانستم دو چشمم کور بود
خواب و رویایی سراسر شور بود

در خیالی خام همچون حور بود
آشنایم بود و لیکن دور بود

صورتم بهرش پر از چین گشته است
یارم از آن کدامین گشته است

با خیالش صبح را شب میکنم
شب به شب از دوریش تب میکنم

تب به من حال رهایی میدهد
نوشداروی جدایی میدهد

رقص اشک و آه بر چشم ترم
رقص شبنم های تب بر پیکرم

از جدایی پایکوبی میکنند
بهر این دل کار خوبی میکنند

سوز دل از آتشش فریاد شد
سرنوشتم بدتر از فرهاد شد

با توام فرهاد شیرینت چه شد
آرزوی پاک دیرینت چه شد

باز کوه بیستون در انتظار
مرگ شیرین حیله دشمن تبار

هان ای مجنون چرا اینگونه ای
دیده ات پر خون چرا اینگونه ای

باز برخیزید از خواب گران
باز مستی سر دهید ای عاشقان

در خیالم با که میگویم سخن
ای دل مجنون چه می خواهی ز من

لیلی و مجنون فقط افسانه بود
آه مجنون این دل دیوانه بود

بعد از این بر او نیم عاشق تبار
نیست با این بیستون ها هیچ کار

کاش میدانستم این را پیشتر
هر که عشقش بیش دردش بیشتر

شک ندارد دل پشیمان میشود
در شبی تنها پریشان میشود

آن زمان دل از مداوا خسته است
لیک بر یاری دگر دلبسته است



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:32 ب.ظ
نظرات() 

برس ای عشق به فریاد دلم

در دل کوه غرور بر سر قله ی کوه

قلعه ای از فولاد قد کشیده سوی نور

کسی از این همه مرد دستی از این همه دست

فاتح قلعه نشد نه به تدبیر و نه زور

روح من آن کوه است دلم آن قلعه ی سرد

که ندارد به درون ترس شکست

هردم از جوشش خشم یا غم و کینه و مهر

میرود برج دلم دست به دست

آه ای عشق و امید باطل فتح کن قلعه ی فولاد دلم

دلم از کینه و نفرت پوسید برس ای عشق به فریاد دلم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:25 ب.ظ
نظرات() 

درد و دل خودمون;

یادش بخیر روزهائی نه چندان دور دست در دست هم بادکنک عشق را بر آسمان رهائی میدادیم تا اطرافیانمان از حضور عشقی گرم باخبر شوند.

آن روزها با بوسه های عاشقانه این بادکنک را باد میکردیم و با گرمای دستان خودمان آن را گره میزدیم و با درآغوش گرفتن همدیگر آن را به آسمان میفرستادیم. بادکنکها خوشحال و سرخوش بودند...آسمان آنجا آبی و دلنشین بود و زمین آنجا فرشی از گلهای خداوند.

چه زیبا بود...چه زیبا بود و چه زیبا بود

امروز با غم دوریت بادکنها را باد میکنم و با دلتنگی حضورت آنها را گره میزنم و با پاک کردن اشکهایم آنها را به آسمان میفرستم که شاید یکی از آنها به دست خداوند برسد و بداند اینجا موجودی سرا پا غرق عشق است ، عشقی که از خود خداوند به ارث برده است و امیدوار است همان خداوند روزی این موجود را در آغوش بگیرد و با دستان گرمش اشکهایش را از گونه هایش پاک کند و با یک لالائی زیبا او را به خواب ببرد.خوابی که دیگر بیداری نداشته باشد.

دوستت دارم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:23 ب.ظ
نظرات() 

زمزمه های یه دل تنگ

حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

 خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمیش پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد

 عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم

 بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است

 در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

 بعد ازاین با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

 نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

 بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

 من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:22 ب.ظ
نظرات() 

یاد تو .................

 یاد تو سنگ صبور حرف های نگفتمه   

                      یاد تو محرمه راز های تو دل نهفتمه  . . .  

یاد تو هم کلامه خوبی واسه تنهایمه       

                     یاد تو موقع خواب قشنگ ترین لالایمه . . .  

یاد تو بهونه خوبی شده برای گریه کردنم   

                     یاد تو یه حس خوبه واسه شاعر شدنم . . .   

یا تو شاهد خوبی واسه اشک شبمه 

                    یاد تو مث نسیم تو لحظه های تبمه . . .

من همون دریای دردم که میخوام دورت بگردم 



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:20 ب.ظ
نظرات() 

من همونم

من همون تنهاترینم که دلم رو به عشق تو سپردم 

تو همون امید بودنی که به امید تو هنوز نمردم 

من همون خیلی دیوونم که همیشه عاشقت میمونم 

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو میخونم 

من همون خسته ترینم که دیگه طاقت دوریتو ندارم  

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:19 ب.ظ
نظرات() 

تنها سکوت

از امروز تا فرجام این احتضار تنها سکوت خواهم کرد

با سکوتم سخن خواهم گفت، قصه خواهم گفت.

با سکوتم مهربانی خواهم کرد و خواهم بخشید.

با سکوتم تنها هستم،آسوده و سبکبال.

با سکوتم پاک می مانم و . . .

با سکوتم عاشق می شوم.

چه سخن ها در این سکوت است که در هیچ گفتگویی نگنجد.

با سکوت چه عجیب می توان مهر ورزید و دوست داشت که با هزاران

"دوستت دارم" پر از ریا نتوان.

با سکوت چه زیبا می توان زشتی ها را ندید؛ یا بهتر بگویم: چه زیبا می توان زشتی ها را زیبا دید، که زشتی و زیبایی در دریچه نگاه ما است

که زشت یا زیبا می شوند

!آه! که چه موهبت شگفت انگیزی است سکوت

با سکوتم "او"ی خویش را فقط در خویشتن نگاه می دارم.

با کسان و ناکسان از او سخن نمی گویم؛

که می دانم که سکوتم از گفتارم بر گوش آن بیگانگان گویاتر است.

با سکوتم به خود می بالم.

که بالیدن مرا حاجت به گوش دیگران نیست، ولی به سکوت، آری، هست با سکوتم با خویشم. خویشتن خویش را یافته ام. با داشتن آن دیگر چه می خواهم؟ مگر نه هرچه آغاز، هرچه پرواز و هرچه عشق از این خویشتن آغاز می شود

با سکوتم به تنها پرواز کردن عادت می کنم و چه آسودگی و رهایشی است در این تنهایی! چه شکوهی دارد وقتی تنها به دیدار او می روی.

این سکوت چه عجیب پرواز تو را آسان می کند و تو را از هرچه دام و قفس است می رهاند. از هرچه آلودگی پاک می کند و از هرچه تعلق آزاد. 

اصلا سخن گفتن برای چه است؟ چرا باید بگویم؟ چه باید بگویم؟ با که بگویم؟ مگر از عشق می توان سخن گفت؟

اصلا چرا باید عشق را به زبان آلود؟ مگر نه عشقی که به زبان آید،

عشق نمایی بیش نیست که مدعیان بی عشق به آن می بالند! 

چه پاک و بی ریا و آینه واری تو ای سکوت 

وگرنه صادقانه ترین سلام ها سلام هایی است که با نگاه خویش می کنیم؟

مگر نه هرچه گفتن و سخن و کلام و بحث و مجادله است، کم یا زیاد به چاشنی ریا آمیخته است؟



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:18 ب.ظ
نظرات() 

احساس عاشقانه

منم با یک اتاق و شب که بی تو سخت تاریکه
مهم اینه که رویامون به هم از دور نزدیکه
واست احساس می بافم تو رویاهامو می پوشی
خدا هم سخت خوشحاله از این که ما هم آغوشیم
به این احساس مدیونیم باید کاری کنیم واسش
باید هر جا که لازم شد فداکاری کنیم واسش

تو رویا خیلی خوشبختیم ولی در اصل می لنگیم
رسیدن گاهی ممکن نیست مهم اینه که می جنگیم
نفس می شی واسم امشب می ری آروم تو سینم
به حدی عاشقت هستم خودم رو هم نمی بینم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:17 ب.ظ
نظرات() 

میخوام بمونم پیشت، ولی

صدام كن این دم آخر آخه فردا دیگه دیره

آخه فردا دیگه نیستم كسی جامو  میگیره

خداحافظ كه دلگیرم سراغت رو نه نمیگیرم

ببین گفتم خداحافظ یه كاری كن دارم میرم

یه كاری كن بذار حتی بمونم تو بهم بد كن

پشیمون میشم از رفتن بیا راه منو سد كن

واسه رفتن بگو دیره بگو شب دست و پا گیره

دارم راهی میشم جونم چرا گریه ت نمیگیره

چرا با چشمای گریون میخوای باشم یه سرگردون

پا شو این لحظه حساسه یه جوری منو برگردون



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:16 ب.ظ
نظرات() 

دلواپس توام

من عادتم شده تنها بدون تو  ،  هر روز راه برم تو این پیاده رو

من عادتم شده چیزی نخوام ازت ، فکر منو نکن خوبم گلم فقط

دلواپس توام که ساده می شکنی و کوه غمی ، ولی حرفی نمی زنی

میترسم از پس دردات بر نیای ، من عادتم شده چیزی ازم نخوای

دردا و خستگی ماله خودت شده چیزی نمی گی و اصرار بی خوده

اصرار می کنم انکار میکنی حرفای قبلتو تکرار می کنی

این که تو میگی من تنها کس توام دنیاییه ولی دلواپس توام



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:12 ب.ظ
نظرات() 

تولدم مبارک نیست

تولدت مبارك ، چه حرف خنده داری
چه فایده داره وقتی تو گل برام نیاری
عجب شبیه امشب داره میسوزه چشمام
دورم شلوغه اما انگاری خیلی تنهام
واسه چی زنده باشم جشن چیو بگیرم
من امشبو نمیخوام دلم میخواد بمیرم
تولدم مبارك نیست دلم گرفته غمگینم
هوای خونه دلگیره تو رو اینجا نمیبینم
تولدم مبارك نیست شكسته قلب داغونم
تو نیستی و من از دوریت خودم رو مرده میدونم

هیشكی خبر نداره چقد هواتو كردم
چقد دلم میخواد تو باشی دورت بگردم
هیشكی خبر نداره دارم به زور میخندم
نمیدونن چرا من چشمامو هی میبندم
چشمامو من میبندم تا منتظر بشینم
شاید تو این سیاهی بازم تو رو ببینم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:08 ب.ظ
نظرات() 

نمی دونی الان دارم چی میکشم

وقتی نیست توی خونه ، صدای تو
 با خودم حرف میزنم به جای تو
هی قدم میزنم و اشک میریزم
نمی دونی پر غصه ام عزیزم
میشینم ، سر روی زانوم میزارم
 به خدا دیگه دارم کم میارم
واسه من نزاشتی هیچ نشونه ای
تازه فهمیدم چه قدر دیوونه ای
فک می کردم میشه اون ازت جدا
منو از رو بردی برگرد وبیا
نمی دونی الان دارم چی میکشم

فک نمی کردم که دل تنگت بشم
فک می کردم میشه اون ازت جدا
 منو از رو بردی برگرد و بیا
نمی دونی الان دارم چی میکشم
فک نمی کردم که دل تنگت بشم
غم غربت داره این اتاق من
 نزار گریه بیاد سراغ من
تا نمردم تنها توی خونمون
 عزیزم خودت رو زود تر برسون
فک می کردم میشه بود ازت جدا
منو از رو بردی برگرد وبیا
………….



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:07 ب.ظ
نظرات() 

مرا ببوس !

بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد.

دوست دارم آن هیچ کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و 

ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت را داشته باشد .

تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است. عشق دست خود آدم

نیست. بی خبر و بی اراده می آید. اما عشقبازی دست خود آدم است من از

آنچه دست ساز آدمی است بدم می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که

نمی توانم راضی باشم، مثل دیگران در بستر معشوقم بخوابم .

من و عشقم یک وجودیم. ما در هم می خوابیم . دلم برای آنهایی می سوزد که

پایبند عشقهایی هستند که با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام،

معشوق بهانه است . اگر تا هفته دیگر طاقت نیاوردم به خانه ات می آیم...

زین پس به یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب

بر می خیزم . نه من، که دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد .

و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند . نور روشنی او را گسترش

خواهد داد. و سکوت سنگین این اتاق ، سکوت او را فریاد می کند.

رفت و نمی دانست که بی او ، برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر،

برای شنیدن یک آواز و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها ماندم . 



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:06 ب.ظ
نظرات() 

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:04 ب.ظ
نظرات() 

همیشه عاشق بمون

اگرشدم عاشق تونذار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

دارم برات شعرمیخونم شایدبه یادم بمونی                                 

فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

انتظار

این روزها چشم های من خسته است

گاهی اشک 

  گاهی انتظار


 


نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-07:00 ب.ظ
نظرات() 

دوری

دوری از من اما چه نزدیك دلهایمان

تو و من

دوریم اما دستانت در دستان من است

از فرسنگهای دور در آغوشت می كشم

و بوسه بر لبانت می زنم

دوریم اما دلهایمان نزدیك است

با عشق

چشمان فریباینت آشكار می سازد برایم صداقت ترا

حس زیبایی است در من وقتی

خنده های شیرین ات از دور به گوش می رسد

شیطنتی كه در ‌آن نهفته است

مرا می كشاند به شیطنهای آبی



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-06:56 ب.ظ
نظرات() 

من از تو دل نمیکنم

حرف آخر دلم تنها تویی صدای من

تنها دلیل بودنم فقط تویی هوای من

سکوت رو میسپارم به شب تا با تو از نو زنده شم

هواتو کرده این دلم تو نیستی بی تابت میشم

من از تو دل نمیکنم اینو خودت خوب میدونی

نزار بگم دوستت دارم اینو تو چشمام میخونی

من عاشق عشق توام عاشق اون ناز نگات

میخوام پر از ستاره شه سیاهی رنگ شبات

یکم به من خیره بشو شاید منو یادت بیاد

من همونم که هستیشو پای دوتا چشم تو داد

من همونم که تو شبات همدم آهت میشدم

سنگ صبور غصه ها چراغ راهت میشدم

کوه غمت رو دوش من خاطره هات جلو چشام

به پای تو شکستم و میگذرم از تو قصه هام

حرفی نمونده تو دلم بغضی نشسته تو گلوم

درد دلام باشه واسه وقتی نشستی روبروم

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-




نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:51 ب.ظ
نظرات() 

دنبالک ها: وبسایت ساحل غم 

رسم زمونه

گریه نکن تا که چشات قشنگیشو از دست نده

ای عشق من زیبا بمون جوونیتو به کس نده

گلم بهت میگم برو گرچه میمیرم تو سکوت

الهی که خوشبخت بشی من به فدای تار موت

به خدا تموم عالم رو بگردی میدونم هیچکسی به قد من غم توی قلبش نداره

عزیزم اگه بری این دل حساس منم اون بلایی که نباید سر چشماش میاره

چه کنم مجبوریه رسم زمون اینحوریه

نمیخوام بی تو باشم خدا میدونه زوریه

تویی شهزاده من منم غلام پاپتی

تنهام بزاری بهتره اینجوری خیلی راحتی

از ته دل یه قول میدم تو بری ماتم نگیرم

اگه بخوام گریه کنم کور شم الهی بمیرم

لیاقتت رو ندارم حتی واست اشک بریزم

اینجور منو نگاه نکن گریه م میگیره عزیزم

به خدا تموم عالم رو بگردی میدونم هیچکسی به قد من غم توی قلبش نداره

عزیزم اگه بری این دل حساس منم اون بلایی که نباید سر چشماش میاره

چه کنم مجبوریه رسم زمون اینحوریه

نمیخوام بی تو باشم خدا میدونه زوریه

تویی شهزاده من منم غلام پاپتی

تنهام بزاری بهتره اینجوری خیلی راحتی





نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:44 ب.ظ
نظرات() 

دنبالک ها: چت روم ساحل غم 

تیر خلاص

هرجا میری خیانته واسه همه یه عادته

انگاری احساس میکنن اینم یه جور عبادته

خسته م از حرف تو و اون و همه کار و کسم

پاشو یه کاری بکن جون همه کست قسم

وقتمو هدر نده حرف اضافی ام نزن

بابا من خودم میخوام تیر خلاصمو بزن



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:41 ب.ظ
نظرات() 

خداحافظی

اومدم خداحافظی دیگه دارم میرم سفر

دوست نداشتم بمونی از حال و روزم بی خبر

اومدم بهت بگم که چشم به راه من نمون

دیگه آخرین دفعه ست پا میزارم تو خونه تون

واسه من گریه نکن سیاه نپوش پشت سرم

شاید اینجوری بتونم تو رو از یاد ببرم

 

واسه بدرقه م نیا چیزی نگو حرفی نزن

میدونم سخته برات دیدن من توی کفن

اینجوری نگام نکن ازت خجالت میکشم

دوست نداشتم که یه خط روی رفاقت بکشم

بگو بخشیدی منو که باید از پیشت برم

چه ببخشی چه نبخشی آخرش مسافرم

من دارم میرم از اینجا نگران من نباش

آخ نفسم بند اومده خونه سنگینه هواش

اینو یادت بمونه رفتنی ها باید برن

حالا نوبت منه فرشته ها منتظرن



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:40 ب.ظ
نظرات() 

برگرد

لالایی بهت نمی گفتم که یه شب بخوابی

چشم به رات بودم همیشه فکر میکردم تو راهی

باورم نمیشه سالی یه بار سر نمی زنی

فکر میکردم هیچوقت نمی ری و دل نمی کنی

ولی دل کندی و منم دل تنگتم

خداییش بگو تو هم برام دلت تنگه نه ؟؟...

دل پر کینه و سنگ تو شد  باعث جدایی

تو یه بی وفا بودی و آره بارز خدایی

من میخواستم که دوست داشتن ما بشه "نهایت عشق"

اگه تو می موندی "من پایه بودم تا نهایتش"

وقتی که تو پیشم نباشی آره مرگ یه لحظه است

عمری هم پیش من بمونی واسه من یه لحظه است

 

قلبم گم شده تو صداش کن                واسه یه بارم شده تو نگاش کن

یه گوشه می شینم اشک می ریزم       یاد خاطراتم با تو عزیزم

 



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:39 ب.ظ
نظرات() 

*بگو چه ساده دل ازم کندی*

 

به هر زبونی که بود میخواستم آرومت کنم

اما دیگه اثر نداشت گفتی میخوام فراموشت کنم

 

مثل دیوارسردی که دیگه رمق نداره

حالا وقتش شده روش بارون غم همش بباره

یه روز قلب من شده  بود اسیر عشقو

بعدش اومدی گفتی که  " گلم تمومش کن"؟

امروز دلم میخواد یه بار دیگه تو رو ببینمت

بهت بگم خوش باشی دختر با یار دیگرت

چرا اینقدر روزگار بی وفا شده ای خدا

به این راحتی همه رو از هم میکنه جدا

حلال معمای شکست عشق تو دنیا چیه ؟

چی رو انتخاب کنم؟ جنگ ،عشق  یا اون دو راهیه ؟

چشمامو میبندم خاطراتم یادم میاد بازم با تو بودن

ولی دیگه باید بزارم اینجا هرچی که داشتم واسه فردا

 

*بگو چه ساده دل ازم کندی*

 

بگو چیکارت کردم که شدی از دلم عاصی ؟

من تو عشقم داناتر بودم از سلمان فارسی

من همه فکر و خیال ها رو ریختم توی خودم

گفتی حتی پایه نیستم یه بار بیام سوی توهم

یادته بهت گفتم "" عشقم ""  دوباره برگرد ؟

گفتم تویی همیشه همدم و طبیب هر درد

 

حالا بمون با یار دیگرت همش با استرس

که یه وقت پیششی زنگ نزنم یا ندم اس ام اس

 

عبرت عاشق شدن شد نصیب بیت آخرم

"خیلی دیر شد واسه رسیدن به حرف مادرم"

 

چشام به در بود یه روز برگردی           چه ساده عشق منو تو رد کردی

اشکامو دیدی تو شاید                         ازم بریدی چه راحت



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:34 ب.ظ
نظرات() 

مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !


گفته بودم بی‌ تو هرگز !

بی تو خواهم مرد روزی . . .

تو رفتی‌ و . . .

مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !

پس از تو تیره شد تمام روزگار من

و گریه کرد آسمان به حال و روز زار من

تمام هستی ام خراب شد

دلم برای دیدنت چه شاعرانه آب شد !

ولی چه سود !

رفتنت مجال آمدن نداشت

زمان گذشت سالها . . .

مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !

حقیقت است نازنین

کمی برای زندگی دلم دوباره لک زده . . .

جوانی ام به پای تو تباه شد

ولی کنون:

ببین مرا بدون تو

چه دلخوشم به بازی ستاره ها !

نگاه کن درون قلب من

دوباره سبز شد جوانه ها

مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:32 ب.ظ
نظرات() 

گم شدم

تو را زمانی از دست دادم

كه میان روزمرگی هایت گم شدم

و تو فرصت آن را نداشتی

كه دلتنگم باشی

عجب از من

تمام دلمشغولی ام تو بودی

تمامی دقایقم با تو می گذشت

در لابه لای دفتر خاطراتت به دنبال خود گشتم

نبودم

هیچ صفحه ای نشان از من نداشت

برگه های خالی زیادی بود

پاك شده بودم

از صفحه زندگی ات



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:31 ب.ظ
نظرات() 

بیزارم از عبور غم انگیز ماه و سال

دور از تو عشق و عاطفه تعطیل می شود

بر دل هزار حادثه تحمیل میشود

از بس که باز گریه نشاندم به بسترم

دارد به شانه های تو تبدیل می شود

زل می زنم به عمق نفسگیر چشمهات

این عشق با نگاه تو تكمیل می شود

كوچك نبود حادثه رفتنت ، هنوز

روزی هزار مرتبه تحلیل می شود


بیزارم از عبور غم انگیز سال و ماه

وقتی که بی حضور تو تحویل می شود........



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:27 ب.ظ
نظرات() 

دیگه دیره

دیگه از پشیمونی نگو که دیره دیگه عشقت تو دلم پا نمیگیره

این دل عاشقمو شکسته بودی دل ندارم که بازم برات بمیره

نمیخوام گریه کنی طاقت ندارم نمیتونم قلبمو به پات بزارم

چه شبایی تو رو آرزوم میکردم تو نبودی من یه عمره بی قرارم

سرنوشت با من و تو بود و ندید آره عاشقت بودم تو دل بریدی

خیلی دیره دیگه دلخوشی ندارم دوباره آخر قصه مون رسیدی



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:21 ب.ظ
نظرات() 

عشق

عشق یعنی شب نیایش با خدا
تا طلوع صبح دلتنگی دعاعشق یعنی آه دیگر پشت آه
سوز دل را پرکشاندن تا به ماه

عشق یعنی گریه های بی صدا
چشم خیس دختری دور از نگاه

عشق یعنی لحظه های انتظار
دل به فردا بستن و روز بهار

عشق یعنی بارش از دیده چو ابر بهر دیدار دوباره باز صبر

عشق یعنی بهترین حس نیاز
 سوی تنها خالق هستی نماز

عشق یعنی این منه دیوانه وار
 کرده ام خود را فدای عشق یار

عشق یعنی کوچه کوچه انتظار رؤیت خورشید در باغ بهار
عشق یعنی با جنون تا اوج‌ها رفتن از ساحل به بام موجها
عشق یعنی یک تغزل شعر ناب مثنوی‌های خدای آفتاب
عشق یعنی سوختن با شعله‌ها سبز گشتن در شکوه قله‌ها
عشق یعنی های های اشک‌ها در فرات بی‌وفا با مشک‌ها
دست‌افشان رقص سرخی واژگون سعی در محراب با قانون خون
گفتمان مادران داغدار حسرت دیدار گل‌ها در بهار
یک نماد از قصه جام شراب رویکردی سبز در تفسیر آب
عشق یعنی یک شهود بی‌کران سینه‌ای با وسعت هفت آسمان
در حضور آن فروغ تابناک سر تاویل شفق در جام تاک
پایکوبی بر فراز دارها یک غزل با میثم تمارها
یا قنوتی هم صدای آبها در نماز صبح با مهتابها
عشق یعنی کهکشان در کهکشان چشم امیدی به سوی بی‌نشان
عشق یعنی در فضای رازها خلسه‌ای جاوید با پروازها
عشق یعنی بی‌کران نورها با شقایق‌ها میان هورها
طور سینین حیرتی بی‌انتها شعر شبنم در گلستان خدا
اشک غم در حسرت دیدارها همدلی تا صبح با تبدارها
عشق یعنی یک سرود جاودان رقص گلها حیرت پروانگان
عشق یعنی زینبی تا اوج‌ها ناخدایی بر فراز موجها
یک زبان در کام از سر غدیر کهکشان آسمانهای منیر
چیرگی بر خار و خسهای سراب مخزن‌الاسرار دخت بوتراب
انعکاس خطبه سجادها یورشی جاوید بر بیدادها
عشق یعنی رود رود مادران در عزای خیلی از نام‌آوران
غرق در خون ذوالجناحی اشکبار در غم بشکوه آن تنها سوار
همنوا با عون یا جعفر شدن روی دستان پدر پرپر شدن
داستان خیمه‌های سوخته کودکانی از عطش افروخته
عشق یعنی اربعین یاس‌ها اشک سرخی در غم عباسها
تا شهادت یک حبیب باوفا پیر برنای کتاب کربلا
عشق گفتی نینوا آمد به یاد عصمت لاله‌ها آمد به یاد

عشق یعنی با جنون تا اوج‌ها رفتن از ساحل به بام موجها



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 12 اسفند 1390-09:18 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5