تبلیغات
ساحـــــــــــــــــــــل غــــــــــــــــــــــــــــــــم - مطالب Vida jo00on
˙·٠•●به نام او که انقدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد●•٠·˙
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

با تشکر از تمام دوستانم

سلام و عرض ادب خدمت شما سروران و عزیزانی ک ۱۰ سال همراه و یار ما بودید و با خوب بد مطالبمان راه امدید و نظر دادید در بهتر کردن سایت خودتون
شاید این آخرین مطلبی باشه که میزارم براتون یا شایدم همه مطالبی که من گذاشتم رو  پاک کنم که اینجور شاید اصلا منی وجود نداشته یا شایدم بودم و بیشتر مطلب گذاشتم.همه اینا بستگی به کسی داره ک آیا منو بخواد یا نخواد.برام دعا کنید حق من این نبود
از همه شما ممنونم و سپاسگذار...با موفقیت روز افزون همه شما عزیزان و سروران..امید وارم کسی رنگ غم و جدایی و غصه و دوری و انتظار و این چیزارو نبینید


نوشته شده توسط :Vida jo00on
پنجشنبه 15 آذر 1397-12:17 ب.ظ
نظرات() 

با من حرف بزن

بامن خسته کمی راه بیا ،حرف بزن
می روی دلبرعیارکجا؟حرف بزن
خاطرم هست که می گفتی ازآن دلتنگی
عاقبت ساکتی اینگونه چرا؟حرف بزن
این غزلها همه دربند سرزلف توبود
خون دل پرشده درقافیه ها،حرف بزن
بغض برحنجره ام چیره شدو دق کردم
جان من حوصله کن بادل ما ،حرف بزن
کردم اندیشه می آیی نشد اینسان شاید
شدستم یاد من وخاطره ها،حرف بزن
قامتم گشته کمان چشم به راهت بودم
دیده مسدود شدم رخ بنما ،حرف بزن


نوشته شده توسط :Vida jo00on
پنجشنبه 15 آذر 1397-12:09 ب.ظ
نظرات() 

دلم گرفته ای دوست..هوای گریه با من!

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟
ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-06:04 ب.ظ
نظرات() 

دلم گرفته

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفس گیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، بازهم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همان‌ گونه اشک از چشمانم میریزد ودر انتظار طلوعی دوباره ام
همه ی چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی‌آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمی‌شوم ، هر چه خودم رابه این در و آن در می‌زنم آرام نمی‌شوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمی خواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمی‌گویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمی گویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که می دانم کسی نمی نشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل می‌کنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
می دانم کسی نمی خواند غمهایم را ، می دانم کسی نمی شنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمی کند دیوانه ای مثل من را….
می دانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، می‌مانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را می گیرم


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-06:01 ب.ظ
نظرات() 

بی تو

شب شد و دوباره خاطره، اشک من تقاص کارمه
چی شد اون حسی که میگفتی میدونم حقمه فاصله

من توی این خونه بی تو خیلی داغونم
کاش میدونستی چقدر عاشق و دیوونه ام
هنوز عکس های دوتایمون روی دیواره
هرچی میخواستم فراموشت کنم این دل نمیذاره

من دلم گیره توئه بسته به تو جونم
کاشکی برگردی بمونی چون نمی تونم
حال من آشوب و بد جوری داغونم
بسه برگرد و ببین بی تو نمی تونم

چقدر این روزا پر از دردم، آخه لعنتی چیکار کردم
که گذاشتی پا روی قلبم، خسته ام از بس که صبر کردم

برگرد خواهش میکنم....


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-01:29 ب.ظ
نظرات() 

تو ...من

تو از قبیله لیلی
من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری 
من از شقایق پر خون
تو از قبیله دریا
من از نژاد کویرم
همیشه تشنه و غمگین
همیشه بی تو اسیرم همیشه بی تو اسیرم
حدیث عشق من و تو 
حدیث ابر بهاری
به من چه می رسد ای دوست
از این همه غم و زاری از این همه غم و زاری
تو از قبیله لبخند
من از قبیله اندوه
فضای فاصله صد آه
فضای فاصله صد کوه


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-01:16 ب.ظ
نظرات() 

پاییز

پاییز همان شهریوری است که

جرأتِ گفتنِ “دوستت دارمی”را نداشت؛
که “مهر”در دل دارد اما زرد میشود،خشک حتی؛
و استخوانهایش زیر پا خورد میشوند
با “مهر” به زیبایی ‘هرچه تمام تر’ خشک میشود؛
با زیبایی ای قاب گرفتنی،
اما؛ این همان شهریوری ست که جرأتِ گفتنِ دوستت دارمی را نداشت…
که گاهِ آمدنش در دلمان میگذرد “پاییزِ من؛ عزیزِ غم انگیزِ برگریز؛ ‘یک روز’ میرسم و تو را می بهارمت”…

 

پاییز آمدست که خود را ببارمت
‎پاییز” لفظ دیگرمن دوست دارمت”
‎بر باد می دهم همه ی بود خویش را
‎یعنی تو را… به دست خودت می سپارمت!
‎باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو
‎وقتی که در میان خودم می فشارمت
‎پایان تو رسیده گل کاغذی من
‎حتّی اگر خاک شوم تا بکارمت
‎اصرار می کنی که مرا زود تر بگو
‎گاهی چنان سریع که جا می گذارمت



نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-01:08 ب.ظ
نظرات() 

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد

مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بی‌نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بی‌درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-12:26 ب.ظ
نظرات() 

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-10:51 ق.ظ
نظرات() 

اخه چرا اینطوری شد

یه روزایی
یه شبایی
به یه ادمای خاصی خیلی احتیاج داری
گوشیتو بر میداری شمارشو بگیری
اما میدونی بی فایدس
اینقدر دلگیرو دلتنگی که یهو بخودت میای
میبینی خیره شدی به یه صفحه ی خالی بیجواب
اشکات سرازیر شدن
بعد با خودت فقط یه جمله میگی
اون همه دوست داشتن

اخرش چرا اینطوری شد؟؟؟



نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 3 آذر 1397-08:07 ب.ظ
نظرات() 

برای تو می نویسم


برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست

برای تویی كه قلبم منزلگه عشق توست

برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی

برای تویی كه یك لحظه دوری ات برایم مثل یك قرن است

برای تویی كه سكوتت سخت ترین شكنجه ی من است


نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 3 آذر 1397-05:59 ب.ظ
نظرات() 

به خدا

به خدا زوده
زوده که بگی دیگه حرفی نمیمونه
به خدا زوده
زوده واسه مردن این دل دیوونه
به خدا خیلی زوده

به خدا سخته
سخته که بخوام بمونم بی تو تو دنیا
به خدا سخته
سخته که بگی نبوده چیزی بین ما
به خدا خیلی سخته

دل تو راحت واسه همیشه
نگو بُریدی ساده
اونی که اینجاست
دلشو راحت به تو داده
بگو یه خوابه بگو میمونی
نرو میترسم بی تو
می میره آخه دل شکستم تا بری تو

♫♫♫

به خدا دیره
میبینی به تو آخه اینجوری وابستم
به خدا ظلمه
میدونی که قلبتو هیچ موقع نشکستم
به خدا خیلی دیره

به خدا بی تو
این خونه واسم مثه زندونه تنهایی
به خدا تنها
این خوابه بگو نمیری بگو اینجایی
به خدا خیلی تنهام



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-09:36 ب.ظ
نظرات() 

دل نوشته هایی از خودم

برگرد عزیزدل قلبم
برگرد تک ستاره ام
برگرد ک چشم براهت مانده ام در بیابانی تاریک
برگرد و روشنی و صفا را به قلبم هدیه بده
برگرد ای همیشه جاودانه ام
برگرد امید زندگی ام
بی تو میمیرم
من دلم تنگ است.تو دلت تنگ است ،دلم برای تو.دلت برای من تنگ است ""تا نیایم تا نیایی …تا نباشی تا نباشم ….هیچ چیز درست نمی شود …برگرد همه چیزم
خدایا دست به دامن تو میشوم که همه کسم را به من برگردانی
خدایا چکنم ای
چرا عشقم ازمن دور شده مگرخطا کردم.مگر دوستم ندارد و عاشق واقعی نیست؟!

نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-11:21 ق.ظ
نظرات() 

سکوت تو

بی قرار تو ام و در دل تنگم گِله هاست
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
«بال» وقتی قفس پَر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست


نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-10:41 ق.ظ
نظرات() 

بی تو طوفان زده دشت جنونم

 بی تو من زنده نمانم...

 بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

 صید افتاده به خونم

 تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟

  

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

 تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

 تو ندیدی!

 نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

 

چون در خانه ببستم،

 دگر از پای نشستم

 گوییا زلزله امد،

 گوییا خانه فرو ریخت سر من

  

بی تو من در همه ی شهر غریبم

 بی تو کس نشود از این دل بشکسته صدایی

 برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

 تو همه بود و نبودی

 تو همه شعر و سرودی

 چه گریزی ز بر من؟

 که ز کویت نگریزم

 گر بمیرم ز غم دل،

 به تو هرگز نستیزم

 من ویک لحظه جدایی؟

 نتوانم نتوانم

 بی تو من زنده نمانم...



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-10:27 ق.ظ
نظرات() 

تو ..من..سکوت

بگو ، دوباره صدایم كن 
دوباره در ذهنت مرا به یاد بیاور 
اسمم ، یادم و نوشته هایم …

نگاهم كن كه مدتی است ندیده ام نگاهت را ...
نگاه كن ، ببین چه ساده شكستم !
چه ساده و تنها 
به فراموشی سپرده شدم ...
ببین منم نشسته به زانوی غم ...
اكنون من ، تنها ،در زمزمه سرد زمستان

در آغاز بهاری بی فروغ...
به یاد تو سكوت میفروشم ...

سکوت میفروشم و لبخند میخرم ...

اكنون من در زاویه تاریك زندگی 
با یاد تو کلمات را بهم گره میزنم ...
و میخندم به خودم ، به تمام آرزوهایم ...
تنها این معما مرا می آزارد :

  چه باید كنم ؟



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-10:25 ق.ظ
نظرات() 

عشقم تو شدی تقدیرم

می دونستم اینقده دوست دارم ، حوصلتو سر میارم ...

یه روزی بهم میگی كه دیگه دوستت ندارم ...!

رفتی از كنارم !!!

تنهام گذاشتی با یه دنیا خاطره ...

 یه دنیا غم...

یه دنیا دلتنگی...

یه دنیا تنهایی...

 

 

آغوشت و وا كن

دلواپسی هامو با خنده ای كم كن ...

من تو نگاه تو دنیا رو می بینم ...

كی باز میای تا من و به اوج رویا ببری‌...؟

 

برگرد ...

دوباره برگرد...

دوباره عشق و زمزمه كن كنارم ...

فریاد بزن ، بگو :

دوستت دارم !




نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-10:24 ق.ظ
نظرات() 

بی تو....با تو

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوا می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.
:: دکتر علی شریعتی ::


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 27 آبان 1397-11:19 ق.ظ
نظرات() 

به کدامین گناه


دل بیقرارم را
چشمان منتظرم را
جسم داغ و گرگرفته ام را
اصلاً 
هرچه که فکرش را بکنی
همه عمرو وجودو هستی ام را
ناگاه
نا آگاه
یکباره...
آه چه می گویم؟!
من که دیگر چیزی برای باختن ندارم.
پس از چه بنالم 
به که شکوه برم
از که گلایه کنم. 
فقط یک چیز دیگر
مگر عاشق شدن گناه است؟
.
.
.
اگر گناه نیست 
من در عقوبت کدامین گناه
اینگونه در زنجیر اسیرم؟! ...



نوشته شده توسط :Vida jo00on
چهارشنبه 23 آبان 1397-09:24 ق.ظ
نظرات() 

بغض

بغض من از ندیدن و شنیدن صدای توست

بغض من از یه لحظه لمس نگاه مهربان توست

بغض من از شنیدن یه جمله ی دوستت دارم در کلام توست

اشک هایم جاریست تا دست هایت را بگیرم و در نگاه تو تمام خواسته هایم اجابت شود . قلبم به قلب پاکت گره خورده است کاش بعد از باز ایستادن قلبم قلب پاک تو در سینه چون عشاق بکوبد



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-09:24 ب.ظ
نظرات() 

دلتنگم

دلتنگ روزهای باتو بودن


من صدایت کنم "عشقم"


وتو بگویی "جونم"


ومن سیرنشوم ازاین جانم گفتنهایت


وبازصدایت کنم وبازصدایت کنم.........


روزهای خوب چه زود تمام میشوند....



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-09:22 ب.ظ
نظرات() 

سخته ...


سخته بگی سخته و کسی نباشه بگه چرا؟چته؟چی سخته؟نترس من هستم
سخته سختیاتو تنهایی به دوش بکشی .

 سخته وقتی میدونی سختیا با بودن یکی دیگه , دیگه سختی نیست و اون نیست .
رفت
خیلی راحت رفت
صدای قلبمم نشنید صدای خورد شدنشو
شایدم چون برگای پاییزی زیر پاش بود صدا رو نشنید
شاید دلیل نشنیدنش فریاد های من بود که میگفتم نرو

شاید چون.......
شاید.......
تو بگو دلیلشو
دلیلی داری برای گفتن؟
برای رفتن . برای شکستن یه احساس . یه باوری که ترک برداشت.....
شاید ندونستن دلیلش برام بهتر باشه

شاید اگه بدونم دیگه منتظر نمونم که عقربه های ساعت بودنمو محکوم کنن
منم میرم
همونطور که از یادت رفتم
میرم تا دیگه سنگینیه بغضامو تو گلوم تحمل نکنم
تا اون همه خاطره رو به دوش نکشم . شکستم زیر این خاطره ها

میرم تا با بستن پلکام اون صورت پاکت بهم لبخند نزنه
میرم تا تو سکوتم صدات تو گوشم نپیچه
میرم تا انبوه گلای رز تو گلدون اتاقم لمس دستاتو برام یاد اوری نکنن
خداحافظ
برای همیشه
تا ابد

 

چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبتو بهش دادی و به جاش یه زخم همیشگی به دلت داده ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی حس کنی هنوزم دیوونشی و دوستش داری


چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

 

چقدر سخته که تو خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-09:15 ب.ظ
نظرات() 

کجایی بهترینم؟؟

كجایی بهترینم
دیگر صدایت را نمیشنوم و تاریكی تنهایی مرحمی شده است بر دل شكسته ام
كجایی؟
آنگاه كه صدایت میكنم و در امتداد تاریكی به دنبال نور میگردم اثری از تو نیست و صدایت را 

نمیشنوم
تو همان مسافر قریبی بودی كه در جاده تنهایی قلبم پا گذاشتی ولی امروز تو رفته ای ولی هنوز 

رد پایت بر روی قلبم جاریست
هنوز هم صدای گام برداشتنت را میشنوم آرام آمدی و آرامتر رفتی یادگاری بر روی جاده قلبم 

گذاشتی و من برای همیشه جاده قلبم را بستم تا دیگر كسی پا بر روی تنها یادگاریت نگذارد
كجایی مهربانم
در تمام مدت ورودت همیشه همچون ابری بالای سرت بودم تا نور خورشید تو را اذیت نكند وقت 

ناراحتیت و خستگیت هر آنچه در آنجا بود برایت به ارمغان آوردم ولی هیچ گاه فكر نمیكردم تو روزی 

به انتهای جاده قلبم میرسی

هرگاه كه به دوردستها مینگریستم انگار انتهایی نداشت و بی انتها بود ولی افسوس كه اشتباه 

فكر میكردم و دیگر فرصتی نیست تو رفته ای
تو رفته ای و من تنها تر از همیشه با خدایم خلوت میكنم
خلوتی سخت و به یاد تو در درگاه خداوند طلب سلامتی و خوشبختیت را میكنم


نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-09:07 ب.ظ
نظرات() 

دل شکسته

دلشکسته که باشی
ساده ترین حرف ها، اشکت را در می آورند
دلشکستگی پیچیده نیست!!
یک دل, یک آسمان, یک بغض آرزو های ترک خورده …
به همین سادگی!!
دل شکستگی هایم را زیر دوش حمام میبرم
بغض هایم را زیر شرشر آب داغ میترکانم
تا همه فکر کنند
قرمزی چشمانم از دم کردن حمام است … !!
دل شکستگی درد دارد معنا ندارد …

نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-08:57 ب.ظ
نظرات() 

با تو

به وسعت تمام نداشته هایم حرف دارم

مجالی نیست تا بنشینی به پای این همه حرف

دلم تنگ است ،فقط برای حرف زدن با تو

دیگر نمیدانم چه کنم یا چه بگویم

خسته ام...

کمی هم بیشتر..فراتر از تصورت...سخت است برایم توصیفش

تا به حال نمیدانم...

دیده ای درماندگی و بیقراری های من را یا نه؟!

بغض فرو خورده در گلویم....بهانه گیری های دل بیقرارم...

..ویا غم نهفته در نگاهم

که به خدا قسم هیچ یک از این ها دیدن ندارد




نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-08:48 ب.ظ
نظرات() 

غزل عاشقانه غمگین

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا

ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم

هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا

بی رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم

غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من

بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا

بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست

که تواناییی چون باد سحر نیست مرا

دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت

همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا

غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم

که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا

تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو

بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا

امیر خسرو دهلوی



نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 20 آبان 1397-12:33 ق.ظ
نظرات() 

دلتنگی

سفر کرده

کجا رفتی ؟

چراتنها ؟

چرا بی من ؟

نگفتی سخته دلتنگی ؟

نگفتی زوده این رفتن ؟

به دنبال چه پایانی ؟

خلاف جاده ایستادی ؟

” چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی “

چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم؟

کجای قصه بد بودم ؟

کجای قصه بد کردم ؟



نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 20 آبان 1397-12:29 ق.ظ
نظرات() 

تنهایی

گاهی تنهایی آدم ها را چنان به سکوت وا می دارد که گویی پر از حرف های ناگفته اند اما میلی به سخن گفتن ندارند،این تنهایی ها را هیچ بیانی نمیتواند توصیف کند چراکه پر از حس مبهم و عمیق هست

می خواهم برایت تنهایی را معنی کنم

در ساحل کنار دریا ایستاده ای و هوای سرد و صدای موج

به خودت می آیی یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند

نه دستی که شانه هایت را بگیرد و نه صدایی که قشنگ تر از صدای دریا باشد

فقط چند قطره اشک و تصویر لعنتی



نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 20 آبان 1397-12:21 ق.ظ
نظرات() 

جدایی غم گریه

ای کاش آشنایی ها نبود
یا به دنبالش جدایی ها نبود
یا مرا با او نمی کردی آشنا
یا مرا از او نمی کردی
جدا…

.........................

پرنده ی مهاجری که مقصودش کوچ است
به ویرانی لانه اش فکر نمی کند!

......................

همه یهویی ها خوبن:
یهویی بغل کردن
یهویی بوسیدن
یهویی دیدن
یهویی سورپرایز کردن
یهویی بیرون رفتن
یهویی دوست داشتن
یهویی عاشق شدن
اما امان از یهویی رفتن!

.................

هوای بوی تنت را کرده ام، می دانی…
پیرهن جدایی ات
بدجور به قامتم گشاد است…!

.............

من زبان برگ ها را می دانم …
مثلا “خش خش”
یعنی
“امان از جدایی”
پیش از جدایی از درخت
هیچ برگی خش خش نمی کند…

..............

یادت هست…؟!
روزی پرسیدی این جاده کجا میرود…؟!
و من سکوت کردم…
دیدی…!
جاده جایی نرفت…!
آن که رفت، تو بودی
راهی نمیبینم، آینده پنهان است اما مهم نیست
همین کافیست که تو راه را میبینی
و من تو را…

.........

فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد…
فقط رفت بدون نگاهی که
رنگ حسرت داشته باشد…
فقط رفت…
فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت:
راحت شدم…





نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 19 خرداد 1397-11:05 ب.ظ
نظرات() 

چه نویسم ...

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش
بهتر است یا نا نبشتنش.
ای دوست! نه هرچه درست است و صواب بود،روا بود که بگویند... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش
پدید نبود،و چیزها نویسم بی»خود« که چون وا»خود« آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور.
ای دوست میترسم...و جای ترس دارد...از مکر سرنوشت...
حقا و به حرمت دوستی،که نمیدانم که این که مینویسم راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت؟
و حقا،که نمیدانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟
کاشکی که یک بارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی!
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم،رنجور شوم از آن به غایت!
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم،هم رنجور شوم;
چون احوال عاشقان نویسم نشاید،
چون احوال عاقلان نویسم،هم نشاید،
و هرچه نویسم،هم نشاید،
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،
و اگر گویم نشاید،
و اگر خاموش گردم هم نشاید،
و اگر این وا گویم نشاید و اگر وا نگویم هم نشاید...
...
و اگر خاموش شوم هم نشاید!




نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 22 اردیبهشت 1397-11:04 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5