تبلیغات
ساحـــــــــــــــــــــل غــــــــــــــــــــــــــــــــم - مطالب آذر 1397
˙·٠•●به نام او که انقدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد●•٠·˙
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

با تشکر از تمام دوستانم

سلام و عرض ادب خدمت شما سروران و عزیزانی ک ۱۰ سال همراه و یار ما بودید و با خوب بد مطالبمان راه امدید و نظر دادید در بهتر کردن سایت خودتون
شاید این آخرین مطلبی باشه که میزارم براتون یا شایدم همه مطالبی که من گذاشتم رو  پاک کنم که اینجور شاید اصلا منی وجود نداشته یا شایدم بودم و بیشتر مطلب گذاشتم.همه اینا بستگی به کسی داره ک آیا منو بخواد یا نخواد.برام دعا کنید حق من این نبود
از همه شما ممنونم و سپاسگذار...با موفقیت روز افزون همه شما عزیزان و سروران..امید وارم کسی رنگ غم و جدایی و غصه و دوری و انتظار و این چیزارو نبینید


نوشته شده توسط :Vida jo00on
پنجشنبه 15 آذر 1397-12:17 ب.ظ
نظرات() 

با من حرف بزن

بامن خسته کمی راه بیا ،حرف بزن
می روی دلبرعیارکجا؟حرف بزن
خاطرم هست که می گفتی ازآن دلتنگی
عاقبت ساکتی اینگونه چرا؟حرف بزن
این غزلها همه دربند سرزلف توبود
خون دل پرشده درقافیه ها،حرف بزن
بغض برحنجره ام چیره شدو دق کردم
جان من حوصله کن بادل ما ،حرف بزن
کردم اندیشه می آیی نشد اینسان شاید
شدستم یاد من وخاطره ها،حرف بزن
قامتم گشته کمان چشم به راهت بودم
دیده مسدود شدم رخ بنما ،حرف بزن


نوشته شده توسط :Vida jo00on
پنجشنبه 15 آذر 1397-12:09 ب.ظ
نظرات() 

دلم گرفته ای دوست..هوای گریه با من!

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟
ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-06:04 ب.ظ
نظرات() 

دلم گرفته

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفس گیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، بازهم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همان‌ گونه اشک از چشمانم میریزد ودر انتظار طلوعی دوباره ام
همه ی چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی‌آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمی‌شوم ، هر چه خودم رابه این در و آن در می‌زنم آرام نمی‌شوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمی خواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمی‌گویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمی گویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که می دانم کسی نمی نشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل می‌کنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
می دانم کسی نمی خواند غمهایم را ، می دانم کسی نمی شنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمی کند دیوانه ای مثل من را….
می دانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، می‌مانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را می گیرم


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-06:01 ب.ظ
نظرات() 

بی تو

شب شد و دوباره خاطره، اشک من تقاص کارمه
چی شد اون حسی که میگفتی میدونم حقمه فاصله

من توی این خونه بی تو خیلی داغونم
کاش میدونستی چقدر عاشق و دیوونه ام
هنوز عکس های دوتایمون روی دیواره
هرچی میخواستم فراموشت کنم این دل نمیذاره

من دلم گیره توئه بسته به تو جونم
کاشکی برگردی بمونی چون نمی تونم
حال من آشوب و بد جوری داغونم
بسه برگرد و ببین بی تو نمی تونم

چقدر این روزا پر از دردم، آخه لعنتی چیکار کردم
که گذاشتی پا روی قلبم، خسته ام از بس که صبر کردم

برگرد خواهش میکنم....


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-01:29 ب.ظ
نظرات() 

تو ...من

تو از قبیله لیلی
من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری 
من از شقایق پر خون
تو از قبیله دریا
من از نژاد کویرم
همیشه تشنه و غمگین
همیشه بی تو اسیرم همیشه بی تو اسیرم
حدیث عشق من و تو 
حدیث ابر بهاری
به من چه می رسد ای دوست
از این همه غم و زاری از این همه غم و زاری
تو از قبیله لبخند
من از قبیله اندوه
فضای فاصله صد آه
فضای فاصله صد کوه


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-01:16 ب.ظ
نظرات() 

پاییز

پاییز همان شهریوری است که

جرأتِ گفتنِ “دوستت دارمی”را نداشت؛
که “مهر”در دل دارد اما زرد میشود،خشک حتی؛
و استخوانهایش زیر پا خورد میشوند
با “مهر” به زیبایی ‘هرچه تمام تر’ خشک میشود؛
با زیبایی ای قاب گرفتنی،
اما؛ این همان شهریوری ست که جرأتِ گفتنِ دوستت دارمی را نداشت…
که گاهِ آمدنش در دلمان میگذرد “پاییزِ من؛ عزیزِ غم انگیزِ برگریز؛ ‘یک روز’ میرسم و تو را می بهارمت”…

 

پاییز آمدست که خود را ببارمت
‎پاییز” لفظ دیگرمن دوست دارمت”
‎بر باد می دهم همه ی بود خویش را
‎یعنی تو را… به دست خودت می سپارمت!
‎باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو
‎وقتی که در میان خودم می فشارمت
‎پایان تو رسیده گل کاغذی من
‎حتّی اگر خاک شوم تا بکارمت
‎اصرار می کنی که مرا زود تر بگو
‎گاهی چنان سریع که جا می گذارمت



نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-01:08 ب.ظ
نظرات() 

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد

مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بی‌نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بی‌درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-12:26 ب.ظ
نظرات() 

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد


نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 4 آذر 1397-10:51 ق.ظ
نظرات() 

اخه چرا اینطوری شد

یه روزایی
یه شبایی
به یه ادمای خاصی خیلی احتیاج داری
گوشیتو بر میداری شمارشو بگیری
اما میدونی بی فایدس
اینقدر دلگیرو دلتنگی که یهو بخودت میای
میبینی خیره شدی به یه صفحه ی خالی بیجواب
اشکات سرازیر شدن
بعد با خودت فقط یه جمله میگی
اون همه دوست داشتن

اخرش چرا اینطوری شد؟؟؟



نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 3 آذر 1397-08:07 ب.ظ
نظرات() 

برای تو می نویسم


برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست

برای تویی كه قلبم منزلگه عشق توست

برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی

برای تویی كه یك لحظه دوری ات برایم مثل یك قرن است

برای تویی كه سكوتت سخت ترین شكنجه ی من است


نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 3 آذر 1397-05:59 ب.ظ
نظرات() 

به خدا

به خدا زوده
زوده که بگی دیگه حرفی نمیمونه
به خدا زوده
زوده واسه مردن این دل دیوونه
به خدا خیلی زوده

به خدا سخته
سخته که بخوام بمونم بی تو تو دنیا
به خدا سخته
سخته که بگی نبوده چیزی بین ما
به خدا خیلی سخته

دل تو راحت واسه همیشه
نگو بُریدی ساده
اونی که اینجاست
دلشو راحت به تو داده
بگو یه خوابه بگو میمونی
نرو میترسم بی تو
می میره آخه دل شکستم تا بری تو

♫♫♫

به خدا دیره
میبینی به تو آخه اینجوری وابستم
به خدا ظلمه
میدونی که قلبتو هیچ موقع نشکستم
به خدا خیلی دیره

به خدا بی تو
این خونه واسم مثه زندونه تنهایی
به خدا تنها
این خوابه بگو نمیری بگو اینجایی
به خدا خیلی تنهام



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-09:36 ب.ظ
نظرات() 

دل نوشته هایی از خودم

برگرد عزیزدل قلبم
برگرد تک ستاره ام
برگرد ک چشم براهت مانده ام در بیابانی تاریک
برگرد و روشنی و صفا را به قلبم هدیه بده
برگرد ای همیشه جاودانه ام
برگرد امید زندگی ام
بی تو میمیرم
من دلم تنگ است.تو دلت تنگ است ،دلم برای تو.دلت برای من تنگ است ""تا نیایم تا نیایی …تا نباشی تا نباشم ….هیچ چیز درست نمی شود …برگرد همه چیزم
خدایا دست به دامن تو میشوم که همه کسم را به من برگردانی
خدایا چکنم ای
چرا عشقم ازمن دور شده مگرخطا کردم.مگر دوستم ندارد و عاشق واقعی نیست؟!

نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-11:21 ق.ظ
نظرات() 

سکوت تو

بی قرار تو ام و در دل تنگم گِله هاست
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
«بال» وقتی قفس پَر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست


نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-10:41 ق.ظ
نظرات() 

بی تو طوفان زده دشت جنونم

 بی تو من زنده نمانم...

 بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

 صید افتاده به خونم

 تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟

  

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

 تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

 تو ندیدی!

 نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

 

چون در خانه ببستم،

 دگر از پای نشستم

 گوییا زلزله امد،

 گوییا خانه فرو ریخت سر من

  

بی تو من در همه ی شهر غریبم

 بی تو کس نشود از این دل بشکسته صدایی

 برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

 تو همه بود و نبودی

 تو همه شعر و سرودی

 چه گریزی ز بر من؟

 که ز کویت نگریزم

 گر بمیرم ز غم دل،

 به تو هرگز نستیزم

 من ویک لحظه جدایی؟

 نتوانم نتوانم

 بی تو من زنده نمانم...



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-10:27 ق.ظ
نظرات() 

تو ..من..سکوت

بگو ، دوباره صدایم كن 
دوباره در ذهنت مرا به یاد بیاور 
اسمم ، یادم و نوشته هایم …

نگاهم كن كه مدتی است ندیده ام نگاهت را ...
نگاه كن ، ببین چه ساده شكستم !
چه ساده و تنها 
به فراموشی سپرده شدم ...
ببین منم نشسته به زانوی غم ...
اكنون من ، تنها ،در زمزمه سرد زمستان

در آغاز بهاری بی فروغ...
به یاد تو سكوت میفروشم ...

سکوت میفروشم و لبخند میخرم ...

اكنون من در زاویه تاریك زندگی 
با یاد تو کلمات را بهم گره میزنم ...
و میخندم به خودم ، به تمام آرزوهایم ...
تنها این معما مرا می آزارد :

  چه باید كنم ؟



نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-10:25 ق.ظ
نظرات() 

عشقم تو شدی تقدیرم

می دونستم اینقده دوست دارم ، حوصلتو سر میارم ...

یه روزی بهم میگی كه دیگه دوستت ندارم ...!

رفتی از كنارم !!!

تنهام گذاشتی با یه دنیا خاطره ...

 یه دنیا غم...

یه دنیا دلتنگی...

یه دنیا تنهایی...

 

 

آغوشت و وا كن

دلواپسی هامو با خنده ای كم كن ...

من تو نگاه تو دنیا رو می بینم ...

كی باز میای تا من و به اوج رویا ببری‌...؟

 

برگرد ...

دوباره برگرد...

دوباره عشق و زمزمه كن كنارم ...

فریاد بزن ، بگو :

دوستت دارم !




نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 2 آذر 1397-10:24 ق.ظ
نظرات()