تبلیغات
ساحـــــــــــــــــــــل غــــــــــــــــــــــــــــــــم - مطالب خرداد 1391








ساحـــــــــــــــــــــل غــــــــــــــــــــــــــــــــم

˙·٠•●به نام او که انقدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد●•٠·˙

***بی تو من زنده نمانم***

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده بخونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی

چون در خانه ببستم ،

دگر از پای نشستم ،

گوئیا زلزله آمد ،

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من ؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل ،

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدائی ؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 07:03 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



در کوچه های سرد و نمناک شهر

گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .

صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.

 حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و

 انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.

 نفس هایم سخت شده بود .

 قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .

 نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.

 به عقل و منطق و فلسفه؟!!

 در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و

 منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!

 یا به عشق و عاشقی؟!!

 لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد

 و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.

 نمی دانم

 نمی دانم ...

 اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند

 دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 07:01 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

برای تویی كه احسا سم از آن وجود نازنین توست ...

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی...

برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تویی كه سـكوتـت سخت ترین شكنجه من است برای

برای تویی كه قلبت پـا ك است ...

برای تویی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:48 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



دیری است آوازهای من

از زخمه ساز نام تو آغاز می شود

وز دوریت گل واژه های اشک

از ابرهای حنجره ام لب باز می کند

ای گمشده

ای دورتر ز خاطرات کودکی

اینک میان جنگل فراق تو

این ساز خسته ام

دیوانه وار آوازهای بی قرار را

برزین بالهای خاطره ام رم می دهند

من می مانم ‚ من می مانم

با نام تو ‚ با یاد تو ‚ با روزهای دیدنت

با روز سخت رفتنت

و باز می بینمت به روی زلف باد

که به دوردستها خیره گشته ای

و ابرهای سوگوار به روی شانه های تو

سرود گریه ساز کرده اند

نرو ‚ نرو ‚ نرو

بمان برای روزهای خستگی

برای روزهای پرخیال شب

بمان.....


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:41 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



هر بلا سرم بیاد از عشق و دلدادگیمه


از این دل پر زده و از این همه سادگیه 


ای دل من تو هم بشو یه بی وفا مثل همه


کی مثل تو توی شب ها پر از عذاب و ماتمه


هیچ کسی اشکامو ندید هر کی اومد ازم برید


اما یکی به راحتی دل ساده مو خرید


چطور دلش اومد بره اون که میگفت عاشقمه


هر چی عذاب بده منو بهش بگین بازم کمه


هر چی بلا تو دنیا بود سرم آوردی به خدا


تو رو خدا یه کاری کن برو بشو ازم جدا


جدایی خیلی بهتره واسه دلم اینو بدون


تو هم برو سوی خودت با هر کسی خواستی بمون


شکسته شد صافی دلم نشسته اشک رو گونه هام


آروم آروم دارم میرم بگذرم از گذشته هام


گذشتم از نگاه تو سپردمت به روزگار

سپردمت به روزگار ...


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:39 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



با حس عجیبی ، با حال غریبی  دلم تنگته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت دلم تنگته

گله بی گلایه ، بدون کنایه  دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی  دلم تنگته

تو جایی که هیشکی ، واسه هیشکی نیستو ، همه دل پریشن!

منه دل شکسته ، با این فکر خسته  دلم تنگته

با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک  دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده  دلم تنگته!

مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه دلم تنگته

دلم تنگته .....


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:35 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



آسمان آن شب کمی آشفته بود
ماه غمگین بود و گویا خفته بود

سایه بود و خالی از مهتاب شب
من اسیر غم در آن گرداب شب

دل ز نوش غم چو مستان گشته بود
سوز دل سوز نیستان گشته بود

بغض من بشکست آنشب ناگهان
از صدای ساز بی وقت شبان

راز من بر هر کسی شد آشکار
آنشب از بس بود این دل بی قرار

باز لیلی راه را گم کرده بود
بهر هر مجنون تبسم کرده بود

باز باید عاشقی بی می شوم
باز یک بازیچه دست نی شوم

سینه ام را وقف سوز نی کنم
بهر این دل ناله و هی هی کنم

بخت بد دیگر برایم رو شده
پشت هم غم ها که تو در تو شده

عشق با او برگ پایانی نداشت
خشک چشمم ذره بارانی نداشت

این خراب آباد دل آباد بود
کوه ویران،برد با فرهاد بود

عشق بر هر کس سرایت کرده است
از جدایی ها روایت کرده است

حاصلش تنها فقط رسوا شدن
ناگهانی غرق در غم ها شدن

من ندانستم دو چشمم کور بود
خواب و رویایی سراسر شور بود

در خیالی خام همچون حور بود
آشنایم بود و لیکن دور بود

صورتم بهرش پر از چین گشته است
یارم از آن کدامین گشته است

با خیالش صبح را شب میکنم
شب به شب از دوریش تب میکنم

تب به من حال رهایی میدهد
نوشداروی جدایی میدهد

رقص اشک و آه بر چشم ترم
رقص شبنم های تب بر پیکرم

از جدایی پایکوبی میکنند
بهر این دل کار خوبی میکنند

سوز دل از آتشش فریاد شد
سرنوشتم بدتر از فرهاد شد

با توام فرهاد شیرینت چه شد
آرزوی پاک دیرینت چه شد

باز کوه بیستون در انتظار
مرگ شیرین حیله دشمن تبار

هان ای مجنون چرا اینگونه ای
دیده ات پر خون چرا اینگونه ای

باز برخیزید از خواب گران
باز مستی سر دهید ای عاشقان

در خیالم با که میگویم سخن
ای دل مجنون چه می خواهی ز من

لیلی و مجنون فقط افسانه بود
آه مجنون این دل دیوانه بود

بعد از این بر او نیم عاشق تبار
نیست با این بیستون ها هیچ کار

کاش میدانستم این را پیشتر
هر که عشقش بیش دردش بیشتر

شک ندارد دل پشیمان میشود
در شبی تنها پریشان میشود

آن زمان دل از مداوا خسته است
لیک بر یاری دگر دلبسته است


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:32 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



در دل کوه غرور بر سر قله ی کوه

قلعه ای از فولاد قد کشیده سوی نور

کسی از این همه مرد دستی از این همه دست

فاتح قلعه نشد نه به تدبیر و نه زور

روح من آن کوه است دلم آن قلعه ی سرد

که ندارد به درون ترس شکست

هردم از جوشش خشم یا غم و کینه و مهر

میرود برج دلم دست به دست

آه ای عشق و امید باطل فتح کن قلعه ی فولاد دلم

دلم از کینه و نفرت پوسید برس ای عشق به فریاد دلم


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:25 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



یادش بخیر روزهائی نه چندان دور دست در دست هم بادکنک عشق را بر آسمان رهائی میدادیم تا اطرافیانمان از حضور عشقی گرم باخبر شوند.

آن روزها با بوسه های عاشقانه این بادکنک را باد میکردیم و با گرمای دستان خودمان آن را گره میزدیم و با درآغوش گرفتن همدیگر آن را به آسمان میفرستادیم. بادکنکها خوشحال و سرخوش بودند...آسمان آنجا آبی و دلنشین بود و زمین آنجا فرشی از گلهای خداوند.

چه زیبا بود...چه زیبا بود و چه زیبا بود

امروز با غم دوریت بادکنها را باد میکنم و با دلتنگی حضورت آنها را گره میزنم و با پاک کردن اشکهایم آنها را به آسمان میفرستم که شاید یکی از آنها به دست خداوند برسد و بداند اینجا موجودی سرا پا غرق عشق است ، عشقی که از خود خداوند به ارث برده است و امیدوار است همان خداوند روزی این موجود را در آغوش بگیرد و با دستان گرمش اشکهایش را از گونه هایش پاک کند و با یک لالائی زیبا او را به خواب ببرد.خوابی که دیگر بیداری نداشته باشد.

دوستت دارم


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:23 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

 خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمیش پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد

 عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم

 بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است

 در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

 بعد ازاین با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

 نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

 بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

 من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:22 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



 یاد تو سنگ صبور حرف های نگفتمه   

                      یاد تو محرمه راز های تو دل نهفتمه  . . .  

یاد تو هم کلامه خوبی واسه تنهایمه       

                     یاد تو موقع خواب قشنگ ترین لالایمه . . .  

یاد تو بهونه خوبی شده برای گریه کردنم   

                     یاد تو یه حس خوبه واسه شاعر شدنم . . .   

یا تو شاهد خوبی واسه اشک شبمه 

                    یاد تو مث نسیم تو لحظه های تبمه . . .

من همون دریای دردم که میخوام دورت بگردم 


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:20 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



من همون تنهاترینم که دلم رو به عشق تو سپردم 

تو همون امید بودنی که به امید تو هنوز نمردم 

من همون خیلی دیوونم که همیشه عاشقت میمونم 

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو میخونم 

من همون خسته ترینم که دیگه طاقت دوریتو ندارم  

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:19 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



از امروز تا فرجام این احتضار تنها سکوت خواهم کرد

با سکوتم سخن خواهم گفت، قصه خواهم گفت.

با سکوتم مهربانی خواهم کرد و خواهم بخشید.

با سکوتم تنها هستم،آسوده و سبکبال.

با سکوتم پاک می مانم و . . .

با سکوتم عاشق می شوم.

چه سخن ها در این سکوت است که در هیچ گفتگویی نگنجد.

با سکوت چه عجیب می توان مهر ورزید و دوست داشت که با هزاران

"دوستت دارم" پر از ریا نتوان.

با سکوت چه زیبا می توان زشتی ها را ندید؛ یا بهتر بگویم: چه زیبا می توان زشتی ها را زیبا دید، که زشتی و زیبایی در دریچه نگاه ما است

که زشت یا زیبا می شوند

!آه! که چه موهبت شگفت انگیزی است سکوت

با سکوتم "او"ی خویش را فقط در خویشتن نگاه می دارم.

با کسان و ناکسان از او سخن نمی گویم؛

که می دانم که سکوتم از گفتارم بر گوش آن بیگانگان گویاتر است.

با سکوتم به خود می بالم.

که بالیدن مرا حاجت به گوش دیگران نیست، ولی به سکوت، آری، هست با سکوتم با خویشم. خویشتن خویش را یافته ام. با داشتن آن دیگر چه می خواهم؟ مگر نه هرچه آغاز، هرچه پرواز و هرچه عشق از این خویشتن آغاز می شود

با سکوتم به تنها پرواز کردن عادت می کنم و چه آسودگی و رهایشی است در این تنهایی! چه شکوهی دارد وقتی تنها به دیدار او می روی.

این سکوت چه عجیب پرواز تو را آسان می کند و تو را از هرچه دام و قفس است می رهاند. از هرچه آلودگی پاک می کند و از هرچه تعلق آزاد. 

اصلا سخن گفتن برای چه است؟ چرا باید بگویم؟ چه باید بگویم؟ با که بگویم؟ مگر از عشق می توان سخن گفت؟

اصلا چرا باید عشق را به زبان آلود؟ مگر نه عشقی که به زبان آید،

عشق نمایی بیش نیست که مدعیان بی عشق به آن می بالند! 

چه پاک و بی ریا و آینه واری تو ای سکوت 

وگرنه صادقانه ترین سلام ها سلام هایی است که با نگاه خویش می کنیم؟

مگر نه هرچه گفتن و سخن و کلام و بحث و مجادله است، کم یا زیاد به چاشنی ریا آمیخته است؟


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:18 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



منم با یک اتاق و شب که بی تو سخت تاریکه
مهم اینه که رویامون به هم از دور نزدیکه
واست احساس می بافم تو رویاهامو می پوشی
خدا هم سخت خوشحاله از این که ما هم آغوشیم
به این احساس مدیونیم باید کاری کنیم واسش
باید هر جا که لازم شد فداکاری کنیم واسش

تو رویا خیلی خوشبختیم ولی در اصل می لنگیم
رسیدن گاهی ممکن نیست مهم اینه که می جنگیم
نفس می شی واسم امشب می ری آروم تو سینم
به حدی عاشقت هستم خودم رو هم نمی بینم


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:17 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



صدام كن این دم آخر آخه فردا دیگه دیره

آخه فردا دیگه نیستم كسی جامو  میگیره

خداحافظ كه دلگیرم سراغت رو نه نمیگیرم

ببین گفتم خداحافظ یه كاری كن دارم میرم

یه كاری كن بذار حتی بمونم تو بهم بد كن

پشیمون میشم از رفتن بیا راه منو سد كن

واسه رفتن بگو دیره بگو شب دست و پا گیره

دارم راهی میشم جونم چرا گریه ت نمیگیره

چرا با چشمای گریون میخوای باشم یه سرگردون

پا شو این لحظه حساسه یه جوری منو برگردون


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:16 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



من عادتم شده تنها بدون تو  ،  هر روز راه برم تو این پیاده رو

من عادتم شده چیزی نخوام ازت ، فکر منو نکن خوبم گلم فقط

دلواپس توام که ساده می شکنی و کوه غمی ، ولی حرفی نمی زنی

میترسم از پس دردات بر نیای ، من عادتم شده چیزی ازم نخوای

دردا و خستگی ماله خودت شده چیزی نمی گی و اصرار بی خوده

اصرار می کنم انکار میکنی حرفای قبلتو تکرار می کنی

این که تو میگی من تنها کس توام دنیاییه ولی دلواپس توام


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:12 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



تولدت مبارك ، چه حرف خنده داری
چه فایده داره وقتی تو گل برام نیاری
عجب شبیه امشب داره میسوزه چشمام
دورم شلوغه اما انگاری خیلی تنهام
واسه چی زنده باشم جشن چیو بگیرم
من امشبو نمیخوام دلم میخواد بمیرم
تولدم مبارك نیست دلم گرفته غمگینم
هوای خونه دلگیره تو رو اینجا نمیبینم
تولدم مبارك نیست شكسته قلب داغونم
تو نیستی و من از دوریت خودم رو مرده میدونم

هیشكی خبر نداره چقد هواتو كردم
چقد دلم میخواد تو باشی دورت بگردم
هیشكی خبر نداره دارم به زور میخندم
نمیدونن چرا من چشمامو هی میبندم
چشمامو من میبندم تا منتظر بشینم
شاید تو این سیاهی بازم تو رو ببینم


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:08 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



وقتی نیست توی خونه ، صدای تو
 با خودم حرف میزنم به جای تو
هی قدم میزنم و اشک میریزم
نمی دونی پر غصه ام عزیزم
میشینم ، سر روی زانوم میزارم
 به خدا دیگه دارم کم میارم
واسه من نزاشتی هیچ نشونه ای
تازه فهمیدم چه قدر دیوونه ای
فک می کردم میشه اون ازت جدا
منو از رو بردی برگرد وبیا
نمی دونی الان دارم چی میکشم

فک نمی کردم که دل تنگت بشم
فک می کردم میشه اون ازت جدا
 منو از رو بردی برگرد و بیا
نمی دونی الان دارم چی میکشم
فک نمی کردم که دل تنگت بشم
غم غربت داره این اتاق من
 نزار گریه بیاد سراغ من
تا نمردم تنها توی خونمون
 عزیزم خودت رو زود تر برسون
فک می کردم میشه بود ازت جدا
منو از رو بردی برگرد وبیا
………….


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:07 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد.

دوست دارم آن هیچ کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و 

ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت را داشته باشد .

تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است. عشق دست خود آدم

نیست. بی خبر و بی اراده می آید. اما عشقبازی دست خود آدم است من از

آنچه دست ساز آدمی است بدم می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که

نمی توانم راضی باشم، مثل دیگران در بستر معشوقم بخوابم .

من و عشقم یک وجودیم. ما در هم می خوابیم . دلم برای آنهایی می سوزد که

پایبند عشقهایی هستند که با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام،

معشوق بهانه است . اگر تا هفته دیگر طاقت نیاوردم به خانه ات می آیم...

زین پس به یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب

بر می خیزم . نه من، که دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد .

و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند . نور روشنی او را گسترش

خواهد داد. و سکوت سنگین این اتاق ، سکوت او را فریاد می کند.

رفت و نمی دانست که بی او ، برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر،

برای شنیدن یک آواز و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها ماندم . 


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:06 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:04 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



اگرشدم عاشق تونذار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

دارم برات شعرمیخونم شایدبه یادم بمونی                                 

فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

انتظار

این روزها چشم های من خسته است

گاهی اشک 

  گاهی انتظار


 

نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 06:00 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



دوری از من اما چه نزدیك دلهایمان

تو و من

دوریم اما دستانت در دستان من است

از فرسنگهای دور در آغوشت می كشم

و بوسه بر لبانت می زنم

دوریم اما دلهایمان نزدیك است

با عشق

چشمان فریباینت آشكار می سازد برایم صداقت ترا

حس زیبایی است در من وقتی

خنده های شیرین ات از دور به گوش می رسد

شیطنتی كه در ‌آن نهفته است

مرا می كشاند به شیطنهای آبی


نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1391 ساعت 05:56 ب.ظ توسط Vida jo00on نظرات |



چه عــمرها که توی این "نـــت" لعنتی تباه نشد!!
فک کن حالا یه جمله هم نوشتیم و دو هزار تام لایــک خوردیــم ..
با اونا که میخواستیم دوستمون داشته باشن و ندارن چیکار کنیــم؟؟
فک کن 100 نفرم توی این دنیای مجازی اددت کردن..
با فراموش شدنت توی این روزگار نامــرد میخوای چیکار کنی؟؟
فک کن چندین ساعتم با هزار نفر چت کردی و از خنده غش کردی
و این وسطا مجازی عاشقشم شدی،بوسشم کردی...
تلــخیه بعد از خاموش کردن کامپیوترت و سکوت اتاقتو کجای دلت جا میدی؟؟
به این نتیجه رسیدم اینا همه بی فایده اس......

وبلاگ غمگین ساحــــل غــــم

نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد 1391 ساعت 01:54 ب.ظ توسط ساحل غم نظرات |





Design By : SuperStar