˙·٠•●به نام او که انقدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد●•٠·˙
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

بغض

بغض من از ندیدن و شنیدن صدای توست

بغض من از یه لحظه لمس نگاه مهربان توست

بغض من از شنیدن یه جمله ی دوستت دارم در کلام توست

اشک هایم جاریست تا دست هایت را بگیرم و در نگاه تو تمام خواسته هایم اجابت شود . قلبم به قلب پاکت گره خورده است کاش بعد از باز ایستادن قلبم قلب پاک تو در سینه چون عشاق بکوبد



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-09:24 ب.ظ
نظرات() 

دلتنگم

دلتنگ روزهای باتو بودن


من صدایت کنم "عشقم"


وتو بگویی "جونم"


ومن سیرنشوم ازاین جانم گفتنهایت


وبازصدایت کنم وبازصدایت کنم.........


روزهای خوب چه زود تمام میشوند....



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-09:22 ب.ظ
نظرات() 

سخته ...


سخته بگی سخته و کسی نباشه بگه چرا؟چته؟چی سخته؟نترس من هستم
سخته سختیاتو تنهایی به دوش بکشی .

 سخته وقتی میدونی سختیا با بودن یکی دیگه , دیگه سختی نیست و اون نیست .
رفت
خیلی راحت رفت
صدای قلبمم نشنید صدای خورد شدنشو
شایدم چون برگای پاییزی زیر پاش بود صدا رو نشنید
شاید دلیل نشنیدنش فریاد های من بود که میگفتم نرو

شاید چون.......
شاید.......
تو بگو دلیلشو
دلیلی داری برای گفتن؟
برای رفتن . برای شکستن یه احساس . یه باوری که ترک برداشت.....
شاید ندونستن دلیلش برام بهتر باشه

شاید اگه بدونم دیگه منتظر نمونم که عقربه های ساعت بودنمو محکوم کنن
منم میرم
همونطور که از یادت رفتم
میرم تا دیگه سنگینیه بغضامو تو گلوم تحمل نکنم
تا اون همه خاطره رو به دوش نکشم . شکستم زیر این خاطره ها

میرم تا با بستن پلکام اون صورت پاکت بهم لبخند نزنه
میرم تا تو سکوتم صدات تو گوشم نپیچه
میرم تا انبوه گلای رز تو گلدون اتاقم لمس دستاتو برام یاد اوری نکنن
خداحافظ
برای همیشه
تا ابد

 

چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبتو بهش دادی و به جاش یه زخم همیشگی به دلت داده ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی حس کنی هنوزم دیوونشی و دوستش داری


چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

 

چقدر سخته که تو خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-09:15 ب.ظ
نظرات() 

کجایی بهترینم؟؟

كجایی بهترینم
دیگر صدایت را نمیشنوم و تاریكی تنهایی مرحمی شده است بر دل شكسته ام
كجایی؟
آنگاه كه صدایت میكنم و در امتداد تاریكی به دنبال نور میگردم اثری از تو نیست و صدایت را 

نمیشنوم
تو همان مسافر قریبی بودی كه در جاده تنهایی قلبم پا گذاشتی ولی امروز تو رفته ای ولی هنوز 

رد پایت بر روی قلبم جاریست
هنوز هم صدای گام برداشتنت را میشنوم آرام آمدی و آرامتر رفتی یادگاری بر روی جاده قلبم 

گذاشتی و من برای همیشه جاده قلبم را بستم تا دیگر كسی پا بر روی تنها یادگاریت نگذارد
كجایی مهربانم
در تمام مدت ورودت همیشه همچون ابری بالای سرت بودم تا نور خورشید تو را اذیت نكند وقت 

ناراحتیت و خستگیت هر آنچه در آنجا بود برایت به ارمغان آوردم ولی هیچ گاه فكر نمیكردم تو روزی 

به انتهای جاده قلبم میرسی

هرگاه كه به دوردستها مینگریستم انگار انتهایی نداشت و بی انتها بود ولی افسوس كه اشتباه 

فكر میكردم و دیگر فرصتی نیست تو رفته ای
تو رفته ای و من تنها تر از همیشه با خدایم خلوت میكنم
خلوتی سخت و به یاد تو در درگاه خداوند طلب سلامتی و خوشبختیت را میكنم


نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-09:07 ب.ظ
نظرات() 

دل شکسته

دلشکسته که باشی
ساده ترین حرف ها، اشکت را در می آورند
دلشکستگی پیچیده نیست!!
یک دل, یک آسمان, یک بغض آرزو های ترک خورده …
به همین سادگی!!
دل شکستگی هایم را زیر دوش حمام میبرم
بغض هایم را زیر شرشر آب داغ میترکانم
تا همه فکر کنند
قرمزی چشمانم از دم کردن حمام است … !!
دل شکستگی درد دارد معنا ندارد …

نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-08:57 ب.ظ
نظرات() 

با تو

به وسعت تمام نداشته هایم حرف دارم

مجالی نیست تا بنشینی به پای این همه حرف

دلم تنگ است ،فقط برای حرف زدن با تو

دیگر نمیدانم چه کنم یا چه بگویم

خسته ام...

کمی هم بیشتر..فراتر از تصورت...سخت است برایم توصیفش

تا به حال نمیدانم...

دیده ای درماندگی و بیقراری های من را یا نه؟!

بغض فرو خورده در گلویم....بهانه گیری های دل بیقرارم...

..ویا غم نهفته در نگاهم

که به خدا قسم هیچ یک از این ها دیدن ندارد




نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 21 آبان 1397-08:48 ب.ظ
نظرات() 

غزل عاشقانه غمگین

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا

ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم

هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا

بی رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم

غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من

بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا

بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست

که تواناییی چون باد سحر نیست مرا

دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت

همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا

غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم

که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا

تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو

بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا

امیر خسرو دهلوی



نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 20 آبان 1397-12:33 ق.ظ
نظرات() 

دلتنگی

سفر کرده

کجا رفتی ؟

چراتنها ؟

چرا بی من ؟

نگفتی سخته دلتنگی ؟

نگفتی زوده این رفتن ؟

به دنبال چه پایانی ؟

خلاف جاده ایستادی ؟

” چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی “

چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم؟

کجای قصه بد بودم ؟

کجای قصه بد کردم ؟



نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 20 آبان 1397-12:29 ق.ظ
نظرات() 

تنهایی

گاهی تنهایی آدم ها را چنان به سکوت وا می دارد که گویی پر از حرف های ناگفته اند اما میلی به سخن گفتن ندارند،این تنهایی ها را هیچ بیانی نمیتواند توصیف کند چراکه پر از حس مبهم و عمیق هست

می خواهم برایت تنهایی را معنی کنم

در ساحل کنار دریا ایستاده ای و هوای سرد و صدای موج

به خودت می آیی یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند

نه دستی که شانه هایت را بگیرد و نه صدایی که قشنگ تر از صدای دریا باشد

فقط چند قطره اشک و تصویر لعنتی



نوشته شده توسط :Vida jo00on
یکشنبه 20 آبان 1397-12:21 ق.ظ
نظرات() 

جدایی غم گریه

ای کاش آشنایی ها نبود
یا به دنبالش جدایی ها نبود
یا مرا با او نمی کردی آشنا
یا مرا از او نمی کردی
جدا…

.........................

پرنده ی مهاجری که مقصودش کوچ است
به ویرانی لانه اش فکر نمی کند!

......................

همه یهویی ها خوبن:
یهویی بغل کردن
یهویی بوسیدن
یهویی دیدن
یهویی سورپرایز کردن
یهویی بیرون رفتن
یهویی دوست داشتن
یهویی عاشق شدن
اما امان از یهویی رفتن!

.................

هوای بوی تنت را کرده ام، می دانی…
پیرهن جدایی ات
بدجور به قامتم گشاد است…!

.............

من زبان برگ ها را می دانم …
مثلا “خش خش”
یعنی
“امان از جدایی”
پیش از جدایی از درخت
هیچ برگی خش خش نمی کند…

..............

یادت هست…؟!
روزی پرسیدی این جاده کجا میرود…؟!
و من سکوت کردم…
دیدی…!
جاده جایی نرفت…!
آن که رفت، تو بودی
راهی نمیبینم، آینده پنهان است اما مهم نیست
همین کافیست که تو راه را میبینی
و من تو را…

.........

فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد…
فقط رفت بدون نگاهی که
رنگ حسرت داشته باشد…
فقط رفت…
فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت:
راحت شدم…





نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 19 خرداد 1397-11:05 ب.ظ
نظرات() 

چه نویسم ...

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش
بهتر است یا نا نبشتنش.
ای دوست! نه هرچه درست است و صواب بود،روا بود که بگویند... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش
پدید نبود،و چیزها نویسم بی»خود« که چون وا»خود« آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور.
ای دوست میترسم...و جای ترس دارد...از مکر سرنوشت...
حقا و به حرمت دوستی،که نمیدانم که این که مینویسم راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت؟
و حقا،که نمیدانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟
کاشکی که یک بارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی!
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم،رنجور شوم از آن به غایت!
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم،هم رنجور شوم;
چون احوال عاشقان نویسم نشاید،
چون احوال عاقلان نویسم،هم نشاید،
و هرچه نویسم،هم نشاید،
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،
و اگر گویم نشاید،
و اگر خاموش گردم هم نشاید،
و اگر این وا گویم نشاید و اگر وا نگویم هم نشاید...
...
و اگر خاموش شوم هم نشاید!




نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 22 اردیبهشت 1397-11:04 ب.ظ
نظرات() 

کــــــــاش می شد.......

كاش می شد نغمه یاران شنید

كاش می شد شور و مستی را چشید

كاش می شد بانگاهش تر شویم

كاش می شد ناز او را  هی كشید

كاش می شد عشوه معشوق دید

كاش می شد رنج عشقش را كشید

كاش می شد همچو باران در کویر

با دل و جانش تمنا را كشید

كاش می شد با لبانش یار بود

كاش می شد نوش دارو را چشید

كاش می شد همراه حرف دلش

كاش می شد با دل او زار گریست

كاش می شد غرق خواهش می شدیم

كاش می شد هق هق عاشق نشید

كاش می شد با صدایش مست شد

كاش می شد با حضورش سبز شد

كاش می شد در دلش غوغا بریخت

كاش می شد با لب حسرت گریست

كاش می شد همچون سیاوش بود زار 

كاش می شد نغمه هایش را شنید



نوشته شده توسط :Vida jo00on
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397-09:15 ب.ظ
نظرات() 

*تـولدت مبـارک*

تو بهترین نغمه ای برای دل من                                            بهترین سازک خوش محمل من

با تو از ترانه ها می گویم                                                                                                    با تو از نغمه و شعر و قصه ها می گویم

چی بگم که با تو بودن برامی من مثل یه خوابه                           دنیای من بدون تو مثل سرابه

نمیدونی  که چه کردی با من، بااون چشمای نازت ، من همیشه هستم تکیه گاهت

تو امید زندگیمی   با همه بودن و نبودن                                        تو برام عزیزترینی تو عزیز و نازنینی

                                                                                                     تو همیشه بهترینی      تولدت مبارک

ببخشید یکمی دیر شد عشقم



نوشته شده توسط :Vida jo00on
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397-05:58 ب.ظ
نظرات() 

امروز

امروز به طرز عجیب و احمقانه ای دلم تنگ است...

دلخوشی هایم کم نیست، آدم های دوروبرم هم کم نیستند،

می آیند لبخندی روی لبم می نشانند و می روند!

ولی دلتنگی عجیبی همیشه و همه جا همراه من است

و تو نمی دانی که چقدر این دلتنگی برایم خلسه آور است!

آن ها که کمتر مرا می شناسند هنوز هم می گویند

"خوش بحالت" چه روحیه ای داری،

کاش بلد بودیم مثل تو ساده بگیریم و بخندیم...!

اما آن ها که بیشتر مرا می شناسند،

می گویند نفس هایت غبار دارد، چشمانت تار است...چرا؟

برایشان از کجا بگویم؟

از آغوش هایی که اندازه ام نمی شوند؟

لبخندهایی که شادم نمی کنند؟

از آدم هایی که نمی خواهم بیشتر بشناسمشان؟

نمی دانم این روزهای تو چطور می گذرد...

نمی دانم که هنوز می خوانی یا نه؟

ولی این حرف هایم را هم مثل همیشه جدی نگیر!

این را هم بگذار به حساب به سیم آخر زدن...

خدا را چه دیده ای؟ شاید آنقدر باران رحمت بارید که

مسافر من هم به خانه برگردد، حیرت آور است، نه؟!



نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 15 اردیبهشت 1397-03:46 ب.ظ
نظرات() 

مومن

سوره ی صورتت

برای ایمان آوردنم کافیست

آیه ی بوسه هایت

مومنم خواهد کرد

پیامبر این همه اعجاز می شوم

و می گویم

قسم به عشــــــــــــق

و روزی که عاشق شدم


نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 15 اردیبهشت 1397-03:44 ب.ظ
نظرات() 

سرنوشت

می دانم که نوشت سرنوشت را

اما بر این باورم که چون می دانست گاهی به دعایی یا اشکی چیزی از او خواهم خواست 

-با آنکه می دانست چه می خواهم-جای آن را خالی گذاشت

من به خیالم دعا می کنم در حالی که او از قبل حتی می داند

چه وقت دعا خواهم کرد و چه چیز از او خواهم خواست.

اما من بارها همچنان دعا خواهم کرد...

چرا که گاهی پر رنگ شدن چند کلمه در کتاب سرنوشت

شاید توجه به آسمان را بطلبد.

گرچه خود این لحظه ها هم نوشته شده اند

گرچه این دعا هم از اوست.

دعا می کنم در حالی که می دانم آفریننده آدم ها،لحظه ها و دعاها اوست.

پروردگارا! بگذار دست هایمان بوی اجابت گیرد

....



نوشته شده توسط :Vida jo00on
شنبه 15 اردیبهشت 1397-03:40 ب.ظ
نظرات() 

عرض ادب

بـا سـلام و احـتـرام خـدمـت دوسـتـان و خـوانـنـدگـان

بـبـخـشـیـد کـه چـنـد وقـتـیـه نـیـسـتـیـم خدمـتـتـون و ایـن از کـم لـطـفـی مـا بـوده

سـعـی می کـنـیـم از ایـن به بـعـد بـرای شـما دوسـتـان گـرامـی مـطـالـب زیـادی بـگـذاریـم

با احـتـرام و تـشـکـر از نـظـرات خـوب و مـفـیـد شـمـا عـزیـزان کـه مـا را در بـهـتـر شـدن سـایـت خـودتـون هـمـراهـی مـی کـنـیـد.




نوشته شده توسط :Vida jo00on
جمعه 14 اردیبهشت 1397-01:38 ب.ظ
نظرات() 

بگذار...

بگذار با چشمهای تو ببینم
بگذار در نگاه تو ذوب شوم
بگذار در زیر باران
شانه به شانه ات قدم زنم
و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرایی
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم
وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه نگاه میکنم
می خندم
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنیم
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی
بگذار نامم چون شاه کلیدی بر درگاه قلبت همیشگی باشد
بگذار نگاهمان نه به هوس
که به عشق
آن هم عشقی آسمانی در هم گره بخورد
بگذار دلم برای تو باشد
بگذار دلت
 …
حالم را بپرسد
بگذار قلبم برای تو بتپد
بگذار آرزوهایم با تو باشد
برای تو
 …
به خاطر تو
 …
بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال
شب ها تا سپیدی روز با ستاره ها باشم
بگذار از دوریت بگریم
بگذار از دوریت بگریم



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-07:01 ب.ظ
نظرات() 

ترس ...گریه ... تنهایی

بهت گفتم که می ترسم…از این رفتن های بیگاه

سفر های بی خبر….گفتی نترس

گفتم بی خبری منو میکشه…گفتی خبرت می کنم

گفتم کی تموم میشه …گفتی دیگه چیزی نمونده

گفتم دوستت دارم دیوونه،دیوونتم….

گفتی:منم دوستت دارم

الان کجایی که جوابم و بدی؟

خیلی دوست داری برم نه؟ولت کنم که آسوده بشی؟

سر دو راهی یه چیز منو نگهداشته

بوسه ی آخرت و قر آنی که تو دستت قسمم دادی

نگاهتو دوست دارم…ازم می گیری؟

نمی خوام برم اما چیکار کنم که بی خبری منو مردد میکنه

شب دارم واسه موندن و به تو رسیدن دعا می کنم

اگه فاصلـــه افتاده اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی که فکــرشم نمی کردم

چه آسون دل بریدی از دلــی که پای تو گیــره

که از این بدترم باشی واسه تو نفسـش میره

نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه

همیـشـه لحظۀ آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه

تو رو دستِ خودش دادم که از حـالم خبــر داره

که حتی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره

تو امـید مـنی امـا داری از دسـت مـن مـیری

با دسـتهای خودت داری هـمه هسـتیمو میگیری

دعـا کردم تو روبـازم با چـشمی که نـخوابـیده

مگه مـیذاره دلتـنگی مـگه گـریه امـون مـیده

مریـضـم کـرده تنـهایی ببـین حـالم پریـشونه

من اونقدر اشـک مـیریزم کـه برگردی به این خـونه

حسـابش رفته از دسـتم شبـایی رو کـه بـیدارم

شـاید از گـریه خوابـم بـرد درهـا رو باز مـیذارم

آسمان دلم امشب بارید…

آسمان دلم امشب بارید… پر شد از بود خدا… من خدا را دیدم

همه شب کار من این است

چه کسی می داند که من امشب به دیدارشقایق رفتم ؟

من به دیدار خدا رفتم و او … او به دیدار دو چشمان سیاهم آمد

او به زیبایی یک ابر سپید،بعد یک بارش بی اندازه

او به اندازه یک دسته گل یاس کبود

نه خدا این ها نیست… او به اندازه خود،به بزرگی خدا بودن خود،

زیبا بود……..

من خدارا دیدم … چه کسی می داند شب اسراء من تنها را؟….

چه کسی می داند که به هم می دوزم همه شب ها

را من به سحر گاهانش….

که ببینم باز هم … منه تنها او را….



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-06:59 ب.ظ
نظرات() 

تقدیر

بنام انکه گلهای عبادت را درمیان عاشقان شیدا کرد

وقتی قایق کوچکه زند گیم در دریای پر تلاطم هستی غرق شدوقتی

روزگار تقدیر خوش زندگیم را ناخوشایند کرد ورق زندگی

برگشتوسرنوشت من طور دیگری رقم خورد. کدامین کتابهای نهفته دل

رابازگو کنم که حتی قابل تصور نیست روزگارمی گذردوخزان عمرروز

رنگ بیشتری به خود میگیرد وبرگهای زرد نا رنجی در زیردرخت

زندگیم میریزد وبا صدای پای هر رهگذرخش خش برگهای خشک وتازه

فهمیدم که دوست داشتن به ظاهردوست داشتن است دربا طن(دل)اتش

است که خا نه دل رامی سوزاند. وقتی برای اولین بار صدای شکستن قلبم

را شنیدم وقتی احساسا تم رازیر پا حس کردم وقتی زیر سوال رفتن

شخصیتم را مشاهده کردم تازه فهمیدم، تا به حال کلبه دستی بو دم که با

همهان دستاهایش صفحه ی خوش زندگیم را ورق زد گذشت وگذشت تا

فر سنگها گذشت واز اصل خو د جا ما ندم انقدر تنها شدم که که وقتی که

سایه ای همیشه دنبال خو دم می دیدم حال دگر نیست.حالا من ما نده ام یک

دنیا غربت ،غر بتی که تازه با دنیایکه ابتدایش تنهاییی مطلق است

وانتهایش نیستی مطلق حالا من ما نده ام و یک اتاق تا ریک پنجره ای به

سوی باغچه ای که  همه با من بیگا نه اند!

تو ئی که اگر امدنت دیر شود       تو ئی که اگر امد نت قصه ی پو چی باشد

((من تو را ای همه ی خوب تا دم مرگ نخو اهم بخشید))



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-06:58 ب.ظ
نظرات() 

گاهی

گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم

گاهی از دوری تو کینه به دل می گیرم

عطش دلزده

گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم

گاهی از دوری تو کینه به دل می گیرم

گاهی از حوصله خسته به خودم می پیچم

گاهی از کثرت بیهودگی حتی هیچم

لحظه هایی است که من از تو و خود بیزارم

لحظه هایی که به حال دل خود می بارم

لحظه هایی است که من گنگم و بی ایمانم

در دل غربت هر خاطره جا می مانم

با خودم از عطش دلزده ای می گویم

راه ترک دل نفرین شده را می جویم

از خدا راهِ رهایی ز تو را می خواهم

ساده از عمر نگاهم به دلت می کاهم

گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم

از تماشای دل خستۀ خود می میرم

لحظه هایی است که من میل رهایی دارم

از خودم از تو و از عشق و جنون بیزارم



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-06:57 ب.ظ
نظرات() 

نامه ای از ویکتور هوگو........

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...

اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-06:54 ب.ظ
نظرات() 

مفهوم عشق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای
love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.




نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-06:40 ب.ظ
نظرات() 

خلاصه ای از نظریات افلاطون در مورد عشق(همون عشق معروف افلاطونی)

مفهوم عشق به طور کلی عبارتست از هر گونه سعی و کوشش برای رسیدن به خوبی و سعادت که بالاترین هدف است . اما در مورد کسانیکه از راههای گوناگون مثل تحصیل ، پول ، ورزش،فلسفه و ... بدنبال این هدف میروند کلمه عشق بکاربرده نمیشود و کسی اینگونه افراد را عاشق نمیداند و فقط در مورد عده معدودی که از راه مخصوصی بدنبال آن هستند نام کلی عشق بکار برده میشود.
بعضیها میگویند : کسانیکه در جستجوی نیمه دیگر خود هستند عاشق میباشند اما هدف عشق نه نیمه است و نه تمامی ، اگر این نیمه و تمام در عین حال خوب نباشد ، مگر نه اینست که مردم با رضا و رغبت به بریدن دست و پای خود تن در میدهند وقتیکه این دست و پا که اعضای بدن هستند فاسد و مضر شده باشند . پس صحیح نیست که بگوییم هر کسی در جستجوی آن چیزیست که متعلق به خودش میباشد مگر اینکه در عین حال معتقد باشیم که فقط خوبی است که متعلق به ما و خویش ماست . بنابراین آنچه مردم دوستش دارند جزخوب چیزی دیگر نمیباشد و بشر میخواهد برای همیشه مالک خوبی باشد و آنرا بدست آورد ، بطور خلاصه عشق عبارتست از اشتیاق به دارا شدن خوبی برای همیشه ، برای ابدی شدن عشق باید زیبایی و خوبی را تولید کرد خواه جسما" و خواه روحا" بنابر این بشر بدنبال زیبایی میگردد تا بتواند در او تولید کند و ابتدا فریفته زیبایی ظاهری میشود و فقط به یک زیبا دل میبندد و ازین دلبستگی افکار و اندیشه های زیبایی در او بوجود میاید و سپس متوجه میشود که زیبایی ظاهری یک فرد با دیگری یکیست وبنابراین اگر قرار باشد که بدنبال ظاهر باشد علت ندارد که یکی را بر دیگری ترجیح دهد و با این دریافت عاشق تمام کسانیکه زیبا هستند میشود ودیگر عاشق 1 نفر نیست ، زیرا یکی در نظر او کوچک و بی معنی جلوه میکند ، سپس متوجه زیبایی روح میشود و آنرا بمراتب بالاتر از زیبایی بدن خواهد شمرد. در این مرحله اگر کسی پیدا شود که روحی زیبا در عین به بهره بودن از زیبایی جسم داشته باشد دل در او خواهد بست و دائم متوجه افکارش میشود و بدین ترتیب به مرحله ای خواهد رسید که زیبایی عوالم معنوی و کوششهای اخلاقی را روءیت میکند . کسیکه زیبایی را طی این مراحل تجربه کند به زیبایی همیشگی و مطلق خواهد رسید و به اعتقاد افلاطون عشق رهبریست که ما را به سمت این زیبایی هدایت میکند و ازین جهت قابل ستایش است

خلاصه اینم از عشق افلاطونی

__________________
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تورا به عریانی خویش بگشاید،شاید هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را بخاطر آرامش تحمل نکن


نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-06:38 ب.ظ
نظرات() 

تو گل سرخ منی

وای باران
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه
کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم
و ندایی که به من میگوید
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا میچیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبیست
دیده در آینه صبح تو را میبیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاک تری
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ بهارانم تو



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-06:01 ب.ظ
نظرات() 

مانند یک بهار

مانند یک بهار…. مانند یک عبور….
از راه میرسی و مرا تازه میکنی.
همراه تو هزار عشق از راه میرسد
همراه تو بهار

بردشت خشک سینه من سبز میشود.
وقتی تو میرسی…. در کوچه های خلوت و تاریک قلب من … مهتاب میدمد
وقتی تو میرسی
ای آرزوی گم شده بغض های من
من نیز با تو به عشق میرسم



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-05:58 ب.ظ
نظرات() 

من و تو و باران

من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنی است


بی چتر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنی است


پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست


با تو، صدای بارش باران شنیدنی است


ابری و چکّه می کنی و مست می شوم


طعم لبان خیس تو الان چشیدنی است!

خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تو


تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی است


این جاده با تو تا همه جا مزّه می دهد


این راه ناکجای من و تو، رسیدنی است؟


باران ببار. بهتر از این که نمی شود


من باشم و تو باشی و باران چه دیدنی است

 



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-05:53 ب.ظ
نظرات() 

حرف دل

در این دنیایی که همه گرگ اند و عشقشان شباهت عجیبی به هوس دارد...

تو مثل هیچکدام از مردم این شهر نباش و همانی باش  که بتواند چراغ روشنی باشد در دنیای تاریکم...

و من بتوانم بی هیچ ترسی عاشقانه عاشقت باشم و با خیالی آسوده عاشقی کنم...

با من باش تا عشق نوپایم را به پرواز درآورم بی آنکه فلج شود...

 



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-05:49 ب.ظ
نظرات() 

یادم آید

یادم آید زیرباران با تو بودم ، با تو تنها

 

زیرباران با تو بودم ، زیر باران با تو تنها

 

باران می بارد امشب ، دلم غم دارد امشب

 

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

 

این كلام آخرینت برده میل زندگی را ازسرمن

 

گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باورمن

 

رفتنت را كرده باور، التماسم را ببین دراین نگاهم

 

زیرباران گریه كردم بلكه باران شوید ازجانم گناهم

 

این كلام آخرینت برده میل زندگی را ازسرمن

 

گفته ای شاید بیایی ازسفراما نمیشه باورمن

 

كی رود از خاطرمن آخرین بوسه شبی درزیر باران

 

گفتی شاید بیایی ازسفراما نمیشه باورمن



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-05:41 ب.ظ
نظرات() 

شعرهای عاشقانه خاطره حیدر ی زاده 7

ببین خدایی با دلم چه کردی

این کارا رو با دل دیگه کردی؟

مثه دل من دلی رو سوزوندی؟

لباس غم به هیچ دلی پوشو ندی؟

هیچکی مثه من نازت و خریده؟

هیچکی با رویای تو پر کشیده؟

میشه بگی چند تا دل و شکستی؟

میشه بگی تو چند تا دل نشستی؟

دین و مرام و اعتقادت اینه؟

دوست دارم عاشقتم همینه؟

دروغ بود هر چی که به من میگفتی؟

همین بود اون وفایی که میگفتی؟

شاید خدا نکرده عاشق شدی؟

عاشق یک دلبر دیگه شدی؟

برو ولی اینو یادت بمونه

تو قول دای بیوفای دیوونه



نوشته شده توسط :ساحل غم
دوشنبه 15 خرداد 1396-04:15 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6